آیتمها

 

کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمديد, مهمان
 آي پي شما: 3.236.75.30

نام كاربري
پسورد
کد امنيتي  
 

 کاربران سايت:
 آخرين: sefid

 بازديدکنندگان:


 کاربران حاضر در سايت:
  83.121.80.127
  54.36.148.39
  54.36.148.252
  54.36.148.205
  54.36.148.149
  54.36.148.122
  5.127.42.11
  5.120.90.248
  46.245.102.89
  40.77.167.79
  40.77.167.45
  40.77.167.38
  40.77.167.33
  40.77.167.20
  3.236.75.30
  216.244.66.201
  2.183.168.227
  195.246.120.171
  185.191.171.21
  157.55.39.213
  157.55.39.190
  157.55.39.162
  157.55.39.160
  157.55.39.118
  13.66.139.80
  13.66.139.58
  13.66.139.111
  13.66.139.0
  129.146.122.95

تبلیغات

اعلانات

جستجو

تشخیص حس خواهرانه برادرانه

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه ..
دوستان من یکیو خیلی دوست دارم به عنوان برادر نداشته ام ..اونم همینطور بهم میگه ابجی ...چند
وقتی هست بنده سر بعضی مسائل بحثی میکنم و ناراحتی پیش میاد
هم خودم ناراحت میشم هم اون..اما طاغت دوری رو ندارم..
من خودم با خودم حس میکنم چون بخاطر لطفاش و محبتش به جای برادره نداشته ام هست نمیدونم چرا اگر باکسی دیگری هم حرف بزنه به عنوان خواهر، من ناراحت میشم و دوست دارم اونو برای خودم داشته باشمش..اما ایشون این حرف منو قبول نداره.میگه منو از همه بیشتر دوست داره اما عاقلانه میگه کسی که لیاقت ابجی گفتن داشته باشه رو بهش میگم ابجی و دوسش هم دارم ..میدونم الان با خودتون میگید عشقه..اما نه ..همه جور حسی رو در نظر گرفته ام من غیر از حس داداش بودن..در هیچ حس دیگه ای باهاش راحت نیستم..خیلی دوسش دارم داداشم رو اما دلم میخواست کاش مال من بود.. من زیادی احساسی هستم و زود گریه می کنم .. اما اون کاملا رفتارش با بقیه منطقی و عاقلانه اس ..اینو میدونم اما تا کسی دیگه ای رو هم ابجی خطاب میکنه ناراحت میشم ..و یا اگر کسی رو به عنوان ابجی دوست داشته باشه ..
یه مدت سره این قضیه خیلی عذاب کشید م..
نظر شما راجب این رابطه ها چیه ؟ نمیشه دوری کرد ..سخته ..خودتونو جای من بزارید .. ویک راه
درست درمون پیش روم بزارید ..
بخدا چند وقته خسته ام همش ناراحتی..سره چیزای بیخود .. خب دختره و احساساتی داغون شدم از لحاظ همین احساسات لعنتی..اخه چرا بعضی ادما سهم خودت نیستن تا انقدر دوریشون و بعضی کاراشون واست مایه ی عذاب نشه ؟؟ :(
اونم چندوقته مثل من ناراحته و کمتر حرف می زنه . واین بیشتر منو اذیت میکنه چون مسبب تموم این رفتارا و ناراحتی ها خودم بودم که هی بحث و دعوا راه مینداختم ..
اما این هم بدونید سه چهارساله همو میشناسیم و خیلی همو دوست داریم..اینو می دونم که اونم منو خیلی دوست داره (اگر خواستید نظری بدید از این لحاظ مطمن باشید)
بعضی وقتا با خودم حس کردم نکنه عاشقم و خبر ندارم ..اما نه گفتم که وقتی چند وقت فکرکردم دیدم حسم همین خواهرانه اس اما مثل یک ادم عاشق همه جوره میخامش و این خصوصیات من که خودمو هم داره عذاب میده باعث میشه تا خیلیا فکرکنن عاشقم ..اما توروخدا هرکی حس منو درک میکنه ..یا میتونه خودشو جای این شرایظ بزاره کمکم کنه ...چرا اینجورم؟؟ چکارکنم حساس نباشم..بیخیال باشم؟
و در اخر اینو هم بگم که ما همه چیمون باهم هست..همه چیو بهم میگفتیم ..هیچی از هم پنهون نداشتیم.. حالا این حال خراب همیشگیم رو ازش پنهونم و نمیتونم در این باره باهاش دردو دل کنم ... چون درده دلم خودشه
نویسنده: admin، تاریخ: 10/08/1395 01:50 ب.ظ

من و مادرم

سلام من ستاره هستم 27 سالمه و مجردم
خیلی از دخترا بخاطر دوره سنی ای که توش هستن مشکلاتی با مادرانشون دارن
میخوام درباره خودم بگم که سنم از اون دوره گذشته و به تازگی خیلی چیزا رو متوجه شدم !
من یه خواهر دارم که متاهله . تا زمانی که مجرد بود همیشه با مادرم درگیر بود و همیشه باهم قهر میکردن . دختر بداخلاق و ترش رویی بود . ازدواج ناموفق کرد و الان پشیمونه ! ولی از وقتی متاهل شده و بچه دار شده ، واسه مادرم شده خدا !! همه نوع اشتباه اعم از برقراری ارتباط با مردانه نامحرم میکنه ولی مادرم باهاش کنار میاد !!! یه جورایی شده همدم مادرم . باهم که میشینن شروع میکنن به غیبت کردن ولی چون من با این کارا مخالفم مادرم منو همدم خودش نمیدونه و با من مثل یه غریبه برخورد میکنه
از بچگی همیشه سعی داشتم هرچی مادر و پدرم میخوان همون بشه
هیچ وقت ازشون چیزی نخواستم
هرچی گفتن من گفتن چشم
اگه خلاف میلشون عمل کنم عذاب وجدان بدی میگیرم به حدی که تا براشون جبران نکنم آروم نمیگیرم
الان احساس میکنم این رفتار من براشون ارزشی نداره و تبدیل به یک وظیفه از طرف من شده
تا وقتی که برای مادرم کار میکنم و خونه رو تمیز میکنم غذا درست میکنم ظرفا رو میشورم و.. باهام خوبه ولی اگه یبار کمک ش نکنم کاری میکنه که به گ...وه خوردن بیوفتم و من خیلی حساسم که دربارم فکر کنه که من از زیر کار در رفتم
اگه نظر بدم و خواسته ام رو بگم هیچ فایده ای نداره و اصلا توجه نمیکنن و کارِ خودشون را میکنن . اصلا میلی به ازدواج ندارم - چون با ازدواج ازشون دور میشم . هر کار هم میکنن دلم میخوادشون ولی از اینکه دارم مورد سواستفاده قرار میگیرم و دستم نمک نداره و کارام هیچ ارزشی نداره خسته شدم
فقط براشون شدم یه بچه ای که باهام به فامیل پوز بدن ولی برای خودش بی ارزش
نویسنده: admin، تاریخ: 10/08/1395 01:50 ب.ظ

جدایی از دوست

    
نویسنده: admin، تاریخ: 23/12/1396 11:59 ق.ظ

مشکلات جنسی

    
نویسنده: admin، تاریخ: 23/12/1396 11:59 ق.ظ
« 2 3 4 5 6 7 8 9 10 »