کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمدید, مهمان
 آي پي شما: 54.198.15.20

نام كاربري
پسورد
کد امنیتی  
 

 کاربران سایت:
 آخرین: saye

 بازدیدکنندگان:


 کاربران حاضر در سایت:
  66.249.75.159
  66.249.75.131
  66.249.75.129
  54.36.149.89
  54.36.149.78
  54.36.149.75
  54.36.149.74
  54.36.149.73
  54.36.149.72
  54.36.149.7
  54.36.149.66
  54.36.149.61
  54.36.149.58
  54.36.149.5
  54.36.149.46
  54.36.149.39
  54.36.149.29
  54.36.149.26
  54.36.149.16
  54.36.149.11
  54.36.149.106
  54.36.149.10
  54.36.148.88
  54.36.148.81
  54.36.148.80
  54.36.148.67
  54.36.148.66
  54.36.148.61
  54.36.148.59
  54.36.148.54
  54.36.148.47
  54.36.148.46
  54.36.148.41
  54.36.148.35
  54.36.148.34
  54.36.148.27
  54.36.148.250
  54.36.148.247
  54.36.148.245
  54.36.148.243
  54.36.148.225
  54.36.148.224
  54.36.148.220
  54.36.148.219
  54.36.148.218
  54.36.148.211
  54.36.148.210
  54.36.148.21
  54.36.148.206
  54.36.148.20
  54.36.148.198
  54.36.148.196
  54.36.148.194
  54.36.148.191
  54.36.148.189
  54.36.148.186
  54.36.148.182
  54.36.148.181
  54.36.148.175
  54.36.148.171
  54.36.148.169
  54.36.148.168
  54.36.148.160
  54.36.148.16
  54.36.148.159
  54.36.148.155
  54.36.148.154
  54.36.148.136
  54.36.148.122
  54.36.148.120
  54.36.148.114
  54.36.148.110
  54.36.148.102
  54.36.148.101
  54.198.15.20
  5.211.141.43
  40.77.167.54
  216.244.66.201
  207.46.13.213
  207.46.13.175
  157.55.39.241

رنک

تبلیغات

اعلانات



عنوان متن دریافتی :  از آدمهای حسود متنفرم

ایرسا

سال تولد 1364 /// جنسیت مونث ///وضعیت تاهل متاهل ///عنوان متن از آدمهای حسود متنفرم

  


سالم من تازه ازدواج کردم هنوز هم یک سال نشده ولی خانوادم خیلی اذیتم کردن دوران عقد رو زهر مار من و شوهرم کردن روز نامزدیم بود جشن گرفتم خواهر کوچکتر از من که یکسال فاصله داریم لباس مشکی پوشید یک مانتو مشکی با یک مقنعه و سر تا پا مشکی حتی آرایش هم نکرده بو که خانواده شوهرم شوه شدن چرا خواهرم این کار کرده . عقد که بودیم در مراسم عقد خواهرهام خوشحالی نکردن و مثل بقیه مهمانها مثل غریبه ها بالا نشستن و خلاصه دوران عقد که با همسرم بیرون میرفتم اذیت میکردن و اجازه نمیدادن قرار بود عروسی هر چه زودتر برگدار کنیم من خونه پدرم شهر دیگه بود مجبور شدم برای کار بیام شهر دیگه ای توی اون شهر من 3 تا خواهر داشتم که ازدواج کرده بودن من با شوهرم در آپارتمان خونه خواهرم آشنا شدم و قسمت شد ازدواج کردیم که همیشه خواهر بزرگتر و شوهر خواهرم به من سر کفت میزنند ما شوهرت دادیم اگر من و خواهرت نبودیم هرگز شوهر نمی کردی خلاصه عروسی قرار بود توی شهر که داماد زندگی میکنه بگیریم که اول زمانی که شوهر خواستگاری من آمده بود با این شرط قبول کرده بودن که عروسی هر جا خانواده داماد بکن قبول بعد عقد که خرشون از پل گذشت داماد بزرگتر وخواهر بزرگم زیر همه زدن و گفتن اصلن ما با این شرط نداشتیم و عروسی هر جا که خانواده عرو س بکن همان جا باید باشه شوهر من راضی نمی شد میگفت خانواده شما به ما دروغ کفتن و رفت توی شهر خودشون یک تالار خوب رزو کرد ولی چه فایده با دخالت های بزیاد آخر سر مجبور شدیم تالار کنسل کنیم و توی شهر خودمتن با هزار زحمت یک تالار پیدا کردیم نزدیکها عروسی بود که پدرم فوت کرد و ما عروسی نتونستیم بگیریم و مراسم عروسی با عزاداری پدرم چند روز بود بعد عزاداری خانواده گفتن ما عروسی نداریم بریت ماه عسل مشهد و بریت سر خونه زندگیتون آخه من تمام جهزیه برده بودم خونه خودم و خونه کرایه و رهن رده بودیم و نمی شد شوهرم کرایه بده وسایلمون خونه باشن این جور درست نبود هر چند جهزیه بردن من هزار جور دعوا داشت قبل این که جهزیه ببرم خونه خودم به خواهرهام گفته بودم من دارم جهزیه می برم خواستم بدونید و مطلع باشید آخه جهزیه من خونه مادر بزرگ شوهرم بود تنها زندگی میکنه و چون خودم سر کار بودم جهزیه خودم میخریدم و خواهرهام گفتن ما جا نداریم جهزیه خونه ما نیار و شوهر خونه مادر بزرگ برد خوب جهزیه همان روز که قرار بود خونه خودم بردم که باز بحث شد ه ما رو خبرنکردن به ما بی احترامی شده از این حرفها در صورتی که شوهرم گفت داشتم جهزیه می بردم که شما دیدیت ولی به رو خودتون نیاوردیت کمک کنید و بعد شروع به حرف زدن میکنید هزار بار من و خانمم گفتیم این روز جهزیه میبریم بعد خواهر بزرگتر با داماد بزرگترمون زنگ زدن به برادربزرگم اون نصف شب از شهر خودمون گشونده بودن بیا و از شوهرش امضا بگیر که فردا نکه ما جهزیه ندادیم .قرار شد بعد چهلم پدرم بریم ماه عسل بریم . من و شوهر توافق کردیم رفتم پاسپورت گرفتم و قرار من و شوهر ماه عسل ارمنستان شد به خانواده من نگفتم که روز چهلم پدرم فرداش میرفتیم تهران و از تهران به ارمنستان .چهلم پدرم شد بعد مراسم خداحافظی کردیم و گفتیم ما فردا داریم میریم ماه عسل همه خوشحال به سلامتی میرید مشهد بعدش هم خونه خودتون من رو به داماد بزرگتر گفتم ما تصمیممون مشهد نبود من و شوهرم میریم تهران از اون جا میریم ارمنستان ماه عسل ه همه صورت هاشون عوض شد و از حسادت ماه نمدونستن چیکار کنند رفتیم ایسگاه قطار که خواهرهام آمده بودن بدرقه که شروع به فحش و ناسزا دان ولی من اهمیت ندام و رفتم وقتی که از ماه عسل برگشتم مادر و خواهر کوچیکتر و داماد بزرگتر و خواهرم بزرگم همراهشون به فردگاه آمده بودن و مادر شوهرم وپدر شوهرم با دسته گل آمده بودن مادرم من بغل رد بهم تبریک گفت و مادر شوهرم و پدر شوهرم همین طورو مادر گفت دخترم خواستم برات گل بیارم که علی داماد بزرگم میگفت نذاشت من گفتم عیب نداره همین که خودت آمدی برام مهم . رفتیم خونه مادر شوهرم چون خیلی خسته بودم و نهار اون جا دعوت بودیم رفتم طبقه 2 خونه خواهرم که سوغاتی های مادر بدم که داماد بزرگتر شروع کرد به فحش و ناسزا هر خری بلند میشه میره خارج کشور هر چی به این زن گفتم کم خرج کن ماهم بریم و هزار تا ناسزا دیگه بلند شدم و با مادرم خداحافضی کردم خونه مادر شوهرم رفتم الان حدود 6 ماه ازدواج کردم نه خونه من میان نه بامن تماس دارتد و هر جا می بینمشون میگن از شوهرت متنفریم از خداشونه من و شوهرم با هم دعوا کنیم و خوشحال بشن ازشون متنفرم چون با این رفتارشون جلوی خانواده شوهرم روز به روز کوچکتر میشم

 

نویسنده:ایرسا، ارسال شده در شنبه 9 دي 1391 ساعت 01:57 بعد از ظهر، 5097 بار مشاهده شده، 6 نظر، موضوعات: لیست کامل متن های دریافتی ، PDF،



سمیرا در 5 سال و 9 ماه و 25 روز و 6 دقیقه پیش گفته

عزیزم خدا رو شکر کن کنار کسی هستی که دوستش داری.ارتباطتم باهاشون قطع کن و بچسب به زندگیت. دلیلی نداره اونا تو زندگیت دخالت کنن.به جای ضعف نشون دادن از خودت جلوشون وایستا و قوی باش.با خانواده شوهرت مهربون باش اونا بالاخره متوجه میشن و میشناسنت.زیاد به حرفای اطرافیانت اهمیت نده.روز به روز با شوهرت مهربون تر باش تا چشم حسودا بترکه!

ziz در 5 سال و 9 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 23 دقیقه پیش گفته

سلام خوبی من موندم اینا خانوادتن یه دشما خیلی شکه شدم از حرفات خدا خیر بده خانوادمو واقعا الان قدر شونو فهمی دم دختره خوب به زندگی و شوهرت خوب برس که پشتوانت همینه البته زمان خودش کمکت می کنه و راحتر میشه با خانوادت کنار بیای الان همه چی تازس و از خدا بخواه همیشه زندگیت حفط کنه تا دهنه کسی وا نشه مخصوصا حسودا البته اونان سودی نمی برن اونام دچاره مشکلات می شن اگه بدی ادم بخواد واسه کسی واسه خودش زودتر پیش می اد اینو مطمین باش سر خوش باش سیاست به خرج بده و دله دو طرف بچسب اخه اینطوری اونا خجالت زده میشن باید دله دو طرف به دست بیاری تا این مشکلت حل بشه مادرتو همیشه از خودت راصی نگه دار تا طرفه تو باشه موفق و پیروز باشی

مرجانه در 5 سال و 9 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 8 دقیقه پیش گفته

چه شرایط بهم ریخته ای. دوست خوبم جای شکر داره که همسرت با وجود این مسائل همراه و همدلت هست. از جمله معایب بعضی از خانواده ها همینه که پدر و مادر نقش کمرنگی به خود می گیرند و خواهر و برادر ها مداخله در امور خانواده می کنند. حالا که زندگی مستقلی را شروع کردی باید از نگرانی ها و استرس هات کم کنی و به فکر آرامش خودت و از همه مهتر همسرت باشی. از دغدغه هایی که خانواده ات برات ایجاد می کنند دوری کن اما رابطه اتو با مادرت حفظ کن چون اون می تونه به مرور جایگاه همسرت رو در خانواده تثبیت کنه. عزیزم من گاهی که خیلی احساس آشفتگی می کنم این سوره ها رو می خونم اگه دوست داشتی امتحان کن:

سوره جن و مزمل، دم غروب آفتاب روز یکشنبه و سه شنبه گفته می شود که این سوره ها برای رفع گرفتاری و همینجور باطل شدن دعای ناخیر موثرند. خدا یارت

alale_00 در 5 سال و 9 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 5 دقیقه پیش گفته

با شوهرت خوش باش و رابطت رو با اونا محدود کن. بذار از حسادت بمیرن!

مادرت که هست . تو به خواهرات نیازی نداری. اونا خواهر نیستن. گاهی دوستای آدم از خواهرش بهترن بخدا. برو و به زندگیت برس. و مطمئن باش با اینهمه دردسرهای زندگی خودبخود رابطت با اونا محدود میشه...

mistad در 5 سال و 8 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 41 دقیقه پیش گفته

سلام ببخشید این حرف رو میزنم ولی احساس میکنم حرفای شما یک اظهارات یک طرفه هست، چه جوری امکان داره یک خانواده با دخترشون اینجوری برخورد کنن، در ضمن به نظر من با توجه با این که تربیت در یک خانواده در یک سطح هست بنابراین شما هم باید مثل اعضای خانوادتون این خصلت‌هارو داشته باشید، پس به عنوان یک خواهر بهتون میگم به نظرم باید حواستون باشه که در مورد خانوادتون چی میگید؟؟؟؟؟!!!!!!!!

حرفاتون خیلی عجیبه!!!!!!!!!!!!

ایرسا در 5 سال و 8 ماه و 26 روز و 2 ساعت و 14 دقیقه پیش گفته

سلام دوست خوبم mistadکاش من اشتباه میکردم ،ولی تمام حرفهای من حقیقت داره الان من با خانواده ام برادر و خواهرهام رابطه ندارم و شوهرم اصلا راضی نمیشه با اونها رفت و آمد کنه . هر چه باشه آونها باید جلوی شوهر من آبرو داری میکردند اون یک فرد غریبه بود و تازه با خانواده آشنا شده بود با رفتارهای خانواده ام در دوران عقد شوهرم شناختشون برادر من در عروسی من نیامد و شنیدم که زن برادرم پشت سر من حرف زده که عروسیم نرفتیم خوشحالم وخوب کردم شوهرم نزاشتم بره عروسی خواهرش و عکس عروسی من خونه مادرم دیده بود به مادر گفته هزاز سال که دخترت خوشگل باشه چه فایده شوهرش مثل میمون می مونه این حرفها حسادت نیست من این حرفها و رفتار شون که میبینم رفت و آمد نمیکنم و الان خیلی خیلی زندگیم بهتر از روزهای است که با اونها رفت و آمد داشتم با شوهرم رفتارم بهتر شده و حرفها یکه پشت سر من و همسرم میزنند اهمیت نمیدم . شما فکر میکنید حرفهای من درباره خانواده ام یک طرفه است اش این جور بود من مادرم خیلی دوست دارم و خیلی نگرانشم از زمانی که پدرم فوت کرده مشکلات مادرم زیاد شده . توکلم به خداست خدا تمام مشکلات حل میکنه .

ارسال یک نظر جدید

نام شما
ايميل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسايت
كد امنيتي