کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمدید, مهمان
 آي پي شما: 54.226.179.247

نام كاربري
پسورد
کد امنیتی  
 

 کاربران سایت:
 آخرین: sahari

 بازدیدکنندگان:


 کاربران حاضر در سایت:
  85.93.91.84
  54.36.149.97
  54.36.149.96
  54.36.149.95
  54.36.149.92
  54.36.149.84
  54.36.149.63
  54.36.149.56
  54.36.149.50
  54.36.149.49
  54.36.149.46
  54.36.149.40
  54.36.149.4
  54.36.149.18
  54.36.149.105
  54.36.149.102
  54.36.149.10
  54.36.149.0
  54.36.148.97
  54.36.148.95
  54.36.148.87
  54.36.148.80
  54.36.148.78
  54.36.148.74
  54.36.148.57
  54.36.148.56
  54.36.148.50
  54.36.148.48
  54.36.148.46
  54.36.148.35
  54.36.148.31
  54.36.148.250
  54.36.148.248
  54.36.148.242
  54.36.148.24
  54.36.148.22
  54.36.148.206
  54.36.148.205
  54.36.148.20
  54.36.148.188
  54.36.148.18
  54.36.148.177
  54.36.148.176
  54.36.148.17
  54.36.148.16
  54.36.148.157
  54.36.148.155
  54.36.148.15
  54.36.148.140
  54.36.148.138
  54.36.148.136
  54.36.148.128
  54.36.148.125
  54.36.148.117
  54.36.148.115
  54.36.148.108
  54.36.148.105
  54.36.148.102
  54.226.179.247
  51.255.71.121
  216.244.66.249
  216.244.66.244
  216.244.66.202
  2.176.180.42
  195.146.37.19
  185.130.78.24
  185.130.78.22
  157.55.39.115
  157.55.39.114
  157.55.39.113
  157.55.39.112

رنک

تبلیغات

اعلانات



عنوان متن دریافتی :  گم شده

گمشده

سال تولد 1366 /// جنسیت مونث ///وضعیت تاهل مجرد ///عنوان متن گم شده

  


نمیدونم از کجا شروع کنم؟ از اون سالهایی که به عنوان یه دختر چیزی غیر از دوستی با هم جنسای خودم و درس خوندن و همیشه دنبال بهترین بودن و شادی کردن نبود چیز دیگه ای تو سرم نبود، یا از اون سالی که من رفته رفته عوض شدم و رسیدم به اینجا.
با خودم فکر میکنم اگه ترس از جهنمش نبود، حتماً تا حالا خودکشی کرده بودم. از یه خانواده ی مذهبی ام. دختری 26 ساله. 3تا برادر دارم. در مجموع و از دید دیگران بخوایم بگیم، من خیلی خوشبختم و بهترین دختری ام که میشناسن اطرافیانم. اما از نظر خودم...
فوق لیسانس هستم و محجبه. دختری باهوش. اما از خودم خسته ام. همه ی موضوعات و مسائل زندگیم قاتی پاتیه. سالهاست که اینطوریه. حتی الآن که دارم مینویسم نمیدونم از کجا و از چی بنویسم.
- از نظر ظاهری متوسط هستم و با کمی آرایش از خودم راضی ام. اما بدون آرایش همیشه از خودم ناراضی ام. با اینکه آرایشم خیلی خیلی کمه ولی واقعاً از چهره م ناراضی ام. این باعث میشه اعتماد به نفس نداشته باشم. حتی وقتی میرم بیرون از خونه، با خودم میگم الآن همه میدونن من زشتم، اگه زشت نبودم که آرایش نمیکردم. وقتی یه دختر چادری میبینم که زیباس و آرایش نداره، از خودم بدم میاد که با اینکه چادری ام ولی آرایش دارم. این افکار هم فقط زاییده ی ذهن خودمه و مثلاً به خاطر این نیست که شاید دیگران بهم اینطوری گفته باشن و الآن روم تاثیر گذاشته. و در نهایت از اینکه از چهرم ناراضی ام ناراحتم. چون احساس میکنم ناشکری میکنم. .و خلاصه این میشه یکی از درگیریهای ذهنیم.
بچه تر که بودم از چادر خوشم میومد. حجابو دوست دارم. در کل به چهره م متاسفانه یا خوبختانه حجاب بیشتر میاد. اینو دیگران هم گفتن بهم. این نه تنها خوشحالم نمیکنه بلکه ناراحتم میشم. چون با خودم فکر میکنم اگه دو روز دیگه ازدواج کنم اونوقت از نظر همسرم که بدون حجاب منو میبینه زیبا نیستم، چون اون قطعاً تا قبل از ازدواج منو فقط با حجاب میبینه. و همیشه از این قضیه ترس دارم. اعتماد به نفسم خیلی میاد پایین. موهای زیبایی ندارم. همیشه میترسم که اگه شوهرم اولین بار منو بی حجاب ببینه حتما!ًً خیلی بدش میاد. بارها خواستم برسم به موهام و لااقل قابل تحملش کنم اما نشد.
حجاب رو دوست دارم. اما کم کم بودن در این اجتماع و نداشتن اعتماد به نفس کافی باعث شده چادرم بیشتر به این قضیه دامن بزنه. حس میکنم چادر اونی که هستم رو نشون نمیده. من واقعاً به اندازه ی چیزی که با چادر نشون میدم مذهبی نیستم ولی چون اینهمه سال چادر گذاشتم دیگه نمیتونم بردارم. البته پارسال برداشتم.به مدت 6ماه چادرو گذاشتم کنار. اما خیلی با حجاب بودم با مانتو. خودم لذت بیشتری میبردم. احساس یک رنگی بیشتری داشتم. اما خیلی حرفا شنیدم. خیلیا براشون عجیب بود و دوست داشتن دلیلش رو بدونن. که چرا برداشتم چادرو. بارها شده بود حتی دوستانی که خیلی باهام صمیمی نبودن از طرز حجابم با چادر خوششون بیاد و اینو بهم بگن. واسه همین همونا هم ترجیح میدادن من با چادر باشم. نمیدونم چرا؟ وقتی فهمیدم مامانم دلش راضی تره من با چادر باشم، دوباره چادر گذاشتم. ولی از درون راضی نیستم به اینکار و باز هم اعتماد به نفسم افت کرده.
رابطه م با خانوادم وقتایی که حالم خوش باشه خیلی خوبه. فوق العاده صمیمی. برادر بزرگترم که 4سال ازم بزرگتره ازون مردای احساسیه، واسه همین اصولا کمبود خواهر رو احساس نکردم. اما همین برادرم ی مشکل داره تو رفتاراش اونم افراط و تفریط بودنه. یعنی یه وقتایی کاری میکنه تو احساس میکنی خوشبخت ترین فرد روی زمینی. اما بعدش کاری میکنه یا حرفی میزنه و خلاصه اتفاقی پیش میاره که منو به مرز جنون، خودکشی، کفر و خیلی چیزا میرسونه. بچگیا رابطه م باهاش خیلی خوب نبود. چون فکرش بسته بود. اما از 7-8 سال پیش به اینور کم کم صمیی شدیم همگی. اما بعد از 2-3 سال یه بار اینقدر تو عصبانیتش افراطی شد که منو با کمربند به طرز فجیعی زد و اون قضیه نقطه اوج بدبختیای روحیم تو زندگیم شده. بعد از اون سال دیگه منو نزد. همون یه بار بود. اما تو این سالها خیلی کابوس میبینم. نه اینکه هر شب.ولی میبینم. مخصوصاً اگر یه روزی از قضا همین داداشم یه رفتار سرد یا بدی حتی خیلی کوچیک باهام داشته باشه اون شب کابوس میبینم. و در اکثر موارد هم تو کابوسام این داداشم داره منو میکشه. خلاصه از همون سالها به بعد روحیه م به فنا رفت.
البته آدمی ام که خوشبختانه یا متاسفانه زود و زیاد میخندم. کینه ای نیستم اصلاً. اما وقتی چیزی دلم رو میشکنه اثرش خیلی عمیقه. نمیدونم چکار کنم. منو یه دختر شاد و اهل و بگو بخند میشناسن همه. خیلی پر انرژی هستم . البته چندساله خیلی تنبل شدم. میدونم انرژی دارم واسه انجام کارها.اما فوق العاده تنبل شدم و این داره اذیتم میکنه. آدمی بودم عاشق جمع بودم، اما الآن اکثر اوقات خوصله ندارم. آدم حساسی هستم. کافیه اون ادمیه که برام کمی مهمه و دوستش دارم بهم بگه بالا چشمت ابروئه! دیگه احساس میکنم زندگی برام معنی نداره.
وقتی سال اول کنکورم دانشگاه قبول نشدم، برخلاف انتظار همه، چون شاگرد اول مدرسه بودم. دیگه از درس زده شدم. دیگه درواقع نتونستم اون آدم قبلی باشم. رفتم سراغ اینترنت و چت. وای، خیلی چت کردم. با همین چت خودمو بدبخت کردم. میدونین چرا؟ نه که با کسی دوست شم برم ببینمش و اینا، نه. تلفنی چرا، شده دوست شم. اما ، این چت همه ی اون چیزی که بودمو ازم گرفت. با بادم داد. رفته رفته چت منو از خانوادم دور کرد. شب بیداری رو به رفتارام اضافه کرد. تنهاییامو بیشتر کرد. ازینکه گاهی تو چت کسی رو میدیدم که دوست داشتم تو واقعیت هم ببینمش اما به خاطر خانواده و غرورم اهل دوستی نبودم، هربار زجر میکشیدم. از اینکه با ملی آدم چتی یا تلفنی محض سرگرمی دوست بودم تو این سالها الآن احساس ناپاکی دارم. من اهیچ وقت هدفم از دوستی ناپاکی نبوده اما از اینی که الآن هستم حالم به هم میخوره. الآن مدتهاست دیگه چت نمیکنم. اما بازم از خودم بدم میاد. دوست داشتم هیچ وقت خیلی یزا رو نمیدیدم. خیلی چیزا نمیشنیدم. هربار که از طریق همین دوستیهای مجازی که حتی یه بار هم طرفو نمیدیدم اگه کمی طولانی میشد رابطه و به یکی عادت میکردمو بعدش از یه جایی به بعد میفهمیدم دختر تو نباید این دوستیو ادامه بدی و قطع میکردم،، داغون میشدم. این عادت کردن ها و دل کندنها میشه گفت عذابم داد.
از اینکه این چت ها دور از چشم خانواده هم بود بیشتر عذاب میکشیدم. هرچند میدونم خیلی ناپاکی نبوده و بی آبرویی نکردم اما خودم خودمو با وجدانم عذاب دادم. این عذاب همیشه باهام هست.
نمیدونم چرا خواستگار درست درمونم نداشتم هیچ وقت. همین هم باعث شده بیشتر اعتماد به نفسم پایین بیاد. هرجا رفتم همه ازم تعریف کردن. همه به خیال خودشون فکر میکنن چون تک دخترم و تحصیل کرده و وضع مالیمم خوبه و سر زبون دار و متین و محجبه، پس لابد هزارتا خواستگار دارم. نه اینکه نداشتم. اما واقعاً برای همه ی خانوادم عجیبه که چرا من خاستگار درخور نداشتم هیچ وقت. بابت این قضیه هم همیشه عذاب کشیدم. همه ی دخترای فامیل ازدواج کردن. اما منی که از همه سر ترم، هنوز نه. البته من خاستگار مثل شوهرای اونا زیاد داشتم، اما واقعاً سطحشون نسبت به من پایین بود، تا جایی که نیومده رد میشدن. دو 3 تا آدم بودن که سرشون به تنشون می ارزید و اجازه دادیم بیان یه بار همو ببینیم برای اولین بار، از همین مدل ازدواج واسطه ایا. اما ازم خوششون نیومد و رفتن . این باعث شد بیشتر از قبل از خودم بدم بیاد.
گاهی احساس میکنم خدا داره اذیتم میکنه. گاهی میگم شاید چون چت میکردم خدا منو لایق یه ازدواج خوب نمیدونه. اما بخدا من پاکم! نمیدونم. خیلی عذاب میکشم.
کم کم آدم بی اراده ای شدم. تو زندگیم هر روز هر روز کارم شده نقشه کشیدن و برنامه ریزی واسه فردا و فرداهام. اما دریغ از یه بار عمل کردن. یه کلاسی شروع میکنم میرم و بعد از یه ماه حسته میشم نمیرم. هر کلاسی. از هر نوعی. چه درسی چه تفریحی. من دیگه اراده و قدرت انجام هیچ کاریو ندارم. دارم دیوانه میشم از دست خودم. مثلاً اگه ولم کنن صبح تا شب سریال یا فیلم دانلود میکنم تو اتاقم بدون خوردن غذا میشینم میبینم و انگار نه انگار که این زندگیمه که داره میره. همش با دیگران بحث میکنم و البته نه اینکه همش من مقصرباشم اما خب قطره ای صبوری و مهربونی ندارم.
ایمانم و رابطه م با خدا ضعیف شده. نماز خوندنام از همه چیزم تو زندگی مسخره تره. اگه از ترس و از سر عادت نبود مطمئنم نمازم نمیخوندم. قرآنم نمیخونم. فقط میدونم خیلی چیزا هست تو زندگیم دوست دارم یاد بگیرم، تجربه کنم، بهشون برسم. اما عملاً فقط رویا پردازی میکنم و زندگیم فقط در نفس کشیدن خلاصه شده.
از اینکه اسنقدر کرخت و بی اراده و موجودی بی اعتماد به نفس هستم از خودم بدم میاد. البته اینهمه بی اعتماد به نفسیه من رو اصولاً دیگران نمیبینن. چون آدم مغروری ام و همیشه رفتار ظاهریم حفظه. ولی از درون عذاب میکشم. چرا هیچ کس منو دوست نداره؟ چرا من از جانب پسرا هیچ وقت مورد پسند نبودم؟ چرا از قیافه م راضی نیستم؟ چرا اونطوری که دلم میخواد نمیتونم زندگی کنم؟

 

نویسنده:گمشده، ارسال شده در شنبه 23 آذر 1392 ساعت 11:11 بعد از ظهر، 2858 بار مشاهده شده، 10 نظر، موضوعات: لیست کامل متن های دریافتی ، PDF،



khadije در 4 سال و 1 ماه و 4 روز و 16 ساعت و 36 دقیقه پیش گفته

سلام 

دوست عزیز هر طور خودت دوست داری لباس بپوش ، طوری لباس بپوش که رضایت خاطر واعتماد به نفست بیشتر شود.اطرافیان چون همیشه تو را با چادر دیده اند مسلما بر روی نظر انها تاثیر میگذارد وشاید این فکر به انها القا شود که چادر به شما میاید.همینکه خودت وقتی چادر را کنار گذاشتی و حس بهتری داشتی کافی است. 

در مورد اینکه هر کاری را نیمه رها میکنی وبرنامه ریزی هایت را برای اینده جدی نمیگیری شاید دلیلش این باشد که بیش از حد به ازدواج فکر میکنی.ازدواج یک بخش از زندگی هست که میتواند غلط یا درست باشد ، میتواند باعث پیشرفت و یا مشکلات شود.ازدواج همیشه یک عمل صد در صد موفقیت آمیز نیست. متاسفانه درصد بالایی از دختران مجرد فقط هدفشان را به اتفاق افتادن ازدواج ختم میکنند و اگر شرایط برایشان ازدواج مهیا نباشد زندگی را پوچ میپندارند . دنبال جواب این سوال باش که برای چه زندگی میکنی؟ ازدواج همیشه باعث خوشحالی و رضایت خاطر نمیشود. به دنبال هدفی والا برای ادامه زندگیت باش.

به قیافه هایی که در اطرافت میبینی از امروز توجه کن .چهره صورت هر شخصی به هر شکلی هم که باشد حتما یک زیبایی ویک عیب در آ ن خواهی پیدا کرد.منظورم این است که همه افراد یک سری نقص ویک سری زیبایی دارند.در چهره تو هم حتما زیبایی هایی هست که چون تو نارضایتی از چهره ات داری آنها را نمیبینی. ارایش اصلا چیز بدی نیست ودلیل بر زشتی افراد نیست . برای ایجاد رضایت از وضع موجود خودت را با آنهایی که موقعیت و موفقیت های تو رو نداشته اند مقایسه کن ،حتما کسانی در اطرافت هستند که چیزهایی که تو داری را ندارند. 

شاد وپیرزو باشی

samira805 در 4 سال و 1 ماه و 4 روز و 15 ساعت و 11 دقیقه پیش گفته

به نظر من ما فقط دچار یه نوع وسواس شدی.

همه این چیزایی که میگی اتفاقات عادی هست تو زندگی خیلی ها! قیافه، تخصیلات، سرگرمی های درست و نادرست، خانواده و رفتارشون... اینها چیزی یست که فقط برای شما باشه. پس یکم این وسواستو بذار کنار و از چیزایی که داری بهره بیشتری ببر. به نظرم یه جور ایداآلیست شدی. میخوای حالا که چادر داری چادری زیبا باشی، همه بهت پسندیده نگاه کنن. تحصیل کرده باشی، شوهر عالی گیرت بیاد و ...

منم مث شما جوونم و شاید همه این چیزایی که گفتی برای منم پیش اومده اما این دلیل باختن روحیه نیست.

به نظرم شما الان نیاز به یه محرک قوی برای ادامه راه داری، حالا این محرک میتونه ادامه تحصیل، ازدواج، کار، دوست خوب یا هر چیز دیگه ای باشه. این افکارو از خودت دور کن و محکم قدم بردار.

satare در 4 سال و 1 ماه و 4 روز و 6 ساعت و 24 دقیقه پیش گفته

عزیزم فکرت اشتباهه. چرا فکر میکنی قیافه نداری/؟؟! قیافه یه مساله نسبی هس. سعی کن خودت خودتو دوس داشته باشی. برو تو اینه به خودت نگاه کن و بگو به به چقدر دختر خوشگلی هستم من. هر روز اینو به خودت تلقین کن. انقدر اعتماد بنفست پایین اومده انقدر منفی بافی کردی دیگه ناخود اگاه وقتی یکی بهت نزدیک میشه این انرژی منفی رو به اونم انتقالش میدی طرف احساس خوشی نمیکنه. اول افکارتو درست کن. بعدش خودتو دوست داشته باش. در گذشته هر کاریم کرده باشی مربوط به گذشته هس. الان تو یه انسان خوشبختی هستی که باید شاد زندگی کنی. اینو همیشه به خودت تلقین کن. خودت خودتو دوس داشته باشی این باعث میشه یه انرژی مثبت اطرافت جمع بشه تا یکی هم خواست بهت نزدیک شه ناخود اگاه جذبت بشه. بعدشم برا خودت زندگی کن. نگو دیگران میگن چادر خوبه یا مانتو بهت میاد. ببین چطوری خودت راحتی. اونطور که دلت میخواد لباس بپوش. چون اون موقع احساس رضایت از خودت خواهی داشت یه ارامشی وجودتو خواهد گرفت. این تو چهره ات نمایان خواهد شد و تبدیل خواهی شد به یه انسان دوس داشتنی. پس زندگیتو بکن. خدارو شکر کن که این همه موفقی.

مرجانه در 4 سال و 1 ماه و 3 روز و 20 ساعت پیش گفته

متن تون رو که می خوندم، اونجاها که در مورد پوشش گفتی یاد خودم افتادم، دوستانه بگم دوره دبیرستان که بودم خیلی به حجاب اهمیت میدادم به حدی که اگه ی شاخه موهام دیده می شد عذاب وجدان می گرفتم و همین حس شما رو هم داشتم، یعنی حس میکردم اونطور که می خوام نیستم و زیبایی کافی ندارم، دانشگاه که قبول شدم بابام بهم گفت تو دیگه خودت توانایی تشخیص خوب و بد رو داری هر طور که احساس رضایت بیشتری بهت میده بپوش، الان که سالها می گذره من همپنان باحجابم و همچنان همه منو با حیا می دونن ولی دیگه حجابم به انتخاب خودمه یعنی رعایت میکنم اما در حدی که خودم هم اذیت نباشم و حس خوبی داشته باشم، شما هم الان به شدت نیاز داری که تغییر کنی، خودت، خودت رو قبول داشته باش و به احساست اعتماد کن، حجاب فقط به چادر نیست، درضمن سعی کن به ثبات برسی، این آشفتگی خوب نیست، با افراد پرانرژی و شاد رفت و آمد کن، افکار منفی رو از خودت دور کن و خودت رو برای هیچ چیزی شماتت نکن، زندگی همیشه به یک شکل نیست، برای خودت آبنده ای شاد و موفق تصور کن، در مورد ازدواج و خواستگار هم فکرتو زیاد درگیر نکن و اطمینان داشته باش به خواسته هات می رسی

مرجانه در 4 سال و 1 ماه و 3 روز و 19 ساعت و 55 دقیقه پیش گفته

در مورد چت کردن که نوشتی، بهت حق میدم، تو هم به خودت حق بده، وقتی تنها و سرخورده باشی و در دنیای حقیقی کسی رو برای راحت حرف زدن پیدا نکنی رو میاری به دنیای مجازی، ولی حالا که خودت هم به این نتیجه رسیدی که درست نیست، خیلی خوبه و بذارش کنار،

دوست خوبم زندگی می تونه در یک چشم به هم زدن تغییر کنه و همین روزهایی که با کلی کسالت و آشفتگی سپری میشن، خیلی شیرین و خوش سپری بشن، به خدا توکل کن

alale_00 در 4 سال و 1 ماه و 1 روز و 13 ساعت و 43 دقیقه پیش گفته

دختر خیلی حساسی هستی، چرا زندگی رو انقدر سخت گرفتی.



راستش من هم قبلا چادری بودم اما چادر رو کنار گذاشتم. من قدم بلنده و واقعا با چادر اذیت میشدم و چون زیاد دانشگاه میرفتم همیشه گردنم درد میگرفت بخاطر وزن چادر. برای همین دیگه چادر سرم نکردم. ولی حرف پشت سرم زیاد گفتن. حتی هنوز بعد 2-3سال بازم میشنوم که پشت سرم میگن چرا یهویی چادرشو کنار گذاشت. اما برام مهم نیست چون الان خودم راحت هستم.و مهم خودمم.



بنظر من تو هیچ ایرادی نداری. فقط برای خودت زندگی کن نه برای نشون دادن به دیگران...

هرطوری که دوست داری زندگی کن و بدون این تو هستی، جنس اصل تو، که هیچ کپی برداری از دیگران نشده، جنس اصل خریدار زیاد داره.



درمورد خواستگار هم بنظرم برو توی مجامعی که قبولشون داری. با آدم های مختلف آشنا شو شاید کسی هم باشه شبیه تو که دنبال نیمه گمشدش میگرده. با نشستن توی خونه و فکر کردن به کج و راست بودن چشم و ابروت هیچی عوض نمیشه. خودت رو همینطور که هستی قبول کن،و بدون که تو نوع خودت خیلی زیبایی، و بعد با لذت زندگی کن تا همه افکار منفی از ذهنت خارج بشه و خوبی ها به سمتت بیاد.....



امیدوارم بتونی خودت رو کمک کنی چون فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی

رعنا در 4 سال و 28 روز و 6 ساعت و 8 دقیقه پیش گفته

سلام عزیزم.



تو نیاز به یه تحول اساسی داری. بهت پیشنهاد میکنم حتما حتما کتاب( نیروی حال ) ترجمه مسیحا برزگر و یا ترجمه هنگامه رو بخونی

امیدوارم به درک واقعی زندگی کردن برسی و افکار پوچ و بی اساس رو کنار بذاری. ..

سمیرا در 4 سال و 27 روز و 15 ساعت و 55 دقیقه پیش گفته

سلام عزیزم

چرا به چیزایی که مهم نیستن اهمیت میدی؟چرا واسه خودت قفس درست کردی؟

نمی دونم ظاهرت خوبه یا نه،مشکل اعتماد به نفسته یا ظاهرت؟

 اینکه اگر می خوای آدم خوشحالی باشی به حرفاای اطرافیانت اهمیت نده ،فقط با کسایی که قبولشون داری مشورت کن،به درک که بقیه چی میگن یه بار زندگی میکنی باید کاری که درسته کنی

خیلی ها زیبا نیستن ولی به خاطر اخلاق یا هنری که دارن محبوبن تو بازیگرام اینو راحت میتونی ببنی

،میتونی مشکل موهات و یا هرچیزی که اعتماد به نفستو راجب ظاهرت گرفته با مراجعه به پزشک حل کنی ،وضع مالیتم که خوبه پس تنبلی نکن یا ورزش کن که ظاهر ایده الی داشته باشی

 با کسی میشناسم با نقص جسمانیم خوشبختن ،ظاهر که بماند

اگه نگرانیت اینکه بعد از ازدواج همسرت ظاهر طور دیگه ببینه نظرش عوض شه میتونی تو جلسات خواستگاری چادر نذاری ،حتی مانتو تنگ تری بپوشی یا موهانو ی کم بیرون بذاری از نظر مذهبی فکر نکنم مشکل داشته باشه از قدیم گفتن شبی خواستگاری ی نظر حلاله

آرایش کردن اینقدام گناه بزرگی نیست،از نظر اسلام دروغ غیبت گناه بزرگ تریه ، از این گناه ها اینقد نمی ترسیم .....

این از ظاهر

سمیرا در 4 سال و 27 روز و 15 ساعت و 38 دقیقه پیش گفته

ی کم مستقل تر باش !ی کم محکم تر!زندگی مشکلای سخت تری واسه همون کنار گذاشته (برای من بیماری ی فرد عزیزی بوده) نباید با ی دعوا خواهر برادری کابوس ببینی . همه با خواهر برادراشون دعوا میکنن ،خیلی ها تو عصبانیت کنترلشون از دست میدن. باید یاد بگیری چه جوری با برادرت کنار بیای کی مهربون باشی که جلوش واستی ،کی درد دل کنی .... این ی تمرین واسه زندگی آیندت .... قوی باش!شاید خیلی بد باشه اما اوضاعت از تازه عروسی که از شوهرش که تازه فهمیده معتاده کتک خورده چی بگه!زندگی راحت نیست همش باید بجنگی !قوی تر شی!خدا رو شکر وضع مالیت خوبه میتونی بری دنبال آرزوهات هر هنر کاری که دوست داری خیلی راحت تر از بقیه!راهتو که پیدا کنی همراهتم سر کلش پیدا میشه . منم ی وقتایی خسته میشم ی کم قر میزنم فردا خوب میشم ، همه خسته میشن ی استراحت بده به خودت از فردا واسه آرزوهات بجنگ!نمی خام بگم چت کردنت درسته یا نه این تمایل طبیهی که بخای با جنس مخالفت آشنا شی ی درس هایی هم از این قضیه گرفتی . خیلی ها تو این مسیر اشتباهات بزرگتری میکنن که قابل جبران نیست

hasti در 4 سال و 12 روز و 15 ساعت و 5 دقیقه پیش گفته

سلام دوست عزیز

شما اعتماد به نفس پایینی داری و اول از همه باید روحیات خودتواصلاح کنی.

بهت توصیه مکنم کلمه ابراز وجود رو در اینترنت سرچ کنی و مقالاته مربوطه رو بخونی.

کتابهای باربارا آنجلیس هم خوبن. 

کمی روی خودت و خواسته هات تمرکز کن.

بزار یک چیزی بهت بگم هر کاری که مخالف شرع و عرف نباشه و به دیگران هم ضرری وارد نکنه مجازی که انجام بدی و به کسی هم ربطی نداره.

دوست گلم ابراز وجود داشته باش.

به موقع نه بگو.به موقع مطابق علاقه ت رفتار کن . 

همه چیز درست میشه.بهت قول میدم.

فقط روو خودت کار کن.

ارسال یک نظر جدید

نام شما
ايميل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسايت
كد امنيتي