کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمدید, مهمان
 آي پي شما: 54.198.15.20

نام كاربري
پسورد
کد امنیتی  
 

 کاربران سایت:
 آخرین: saye

 بازدیدکنندگان:


 کاربران حاضر در سایت:
  66.249.75.159
  66.249.75.131
  66.249.75.129
  54.36.149.89
  54.36.149.78
  54.36.149.75
  54.36.149.74
  54.36.149.73
  54.36.149.72
  54.36.149.7
  54.36.149.67
  54.36.149.66
  54.36.149.61
  54.36.149.58
  54.36.149.5
  54.36.149.46
  54.36.149.39
  54.36.149.29
  54.36.149.26
  54.36.149.16
  54.36.149.11
  54.36.149.106
  54.36.149.10
  54.36.148.88
  54.36.148.80
  54.36.148.67
  54.36.148.66
  54.36.148.61
  54.36.148.59
  54.36.148.54
  54.36.148.47
  54.36.148.46
  54.36.148.41
  54.36.148.35
  54.36.148.34
  54.36.148.27
  54.36.148.250
  54.36.148.247
  54.36.148.245
  54.36.148.243
  54.36.148.225
  54.36.148.224
  54.36.148.220
  54.36.148.219
  54.36.148.218
  54.36.148.211
  54.36.148.210
  54.36.148.21
  54.36.148.206
  54.36.148.20
  54.36.148.198
  54.36.148.196
  54.36.148.194
  54.36.148.191
  54.36.148.189
  54.36.148.186
  54.36.148.182
  54.36.148.181
  54.36.148.175
  54.36.148.171
  54.36.148.169
  54.36.148.168
  54.36.148.160
  54.36.148.16
  54.36.148.159
  54.36.148.155
  54.36.148.154
  54.36.148.136
  54.36.148.135
  54.36.148.122
  54.36.148.120
  54.36.148.114
  54.36.148.110
  54.36.148.102
  54.198.15.20
  5.211.141.43
  40.77.167.54
  216.244.66.201
  207.46.13.213
  207.46.13.175
  157.55.39.241

رنک

تبلیغات

اعلانات



عنوان متن دریافتی :  آیا من سزاور این بودم؟

سردرگم

سال تولد 1367 //// جنسیت مونث ///وضعیت تاهل مجرد ////عنوان متن آیا من سزاور این بودم؟

    


چهارسال پیش توی دانشگاه با آقایی آشنا شدم من متولد 67 ایشون متولد سال 64 بودن، دو سال از این مدت رو باهم تدی دانشگاه بودیم اون دو سال مونده رو هم صبر کردیم تا شرایط مالی ایشون جور بشه ازدواج کنیم، من توی این مدت خواستگارهای زیادی داشتم و علیرغم اینکه خانواده ام اصرار میکردن به خاطر اون تمومه خواستگارهامو رد کردم خوایت خدا بوده نمیدونم ولی شرایط اونی که دوسش داستم از همه خواستگارام پایین تر بود ولی باز برام مهم نبود میگفتم با هم میسازیم هردو تحصیل کرده و هر دو کار میکنیم از صفر شروع میکنیم... قرار شد بعد عید خواستگار بیان که اومدن خواهر و زنداداشش اومده بود اولین قدم برداشته شد قرار شد ما هم اونا هم توی چند روز بریم تحقیقات محلی و اینا، خانواده من بعد دیدن شرایط مادی اون و خانواده اش اصلا رضایت ندادن ولی من خیلی اصرار کردم همه جوره زجر کشیدم تا اینکه خانواده ام نصف و نیمه راضی شدن دلیل مخالفتشون برام قابل درک نبود مگه همه چیز مادیات بود؟ مگه ما خودمون خیلی سطح بالا بودیم که خانواده من اینجوری سخت گیری میکردن؟ علت مخالفتشون مردم بود بهم میگفتن اگه با این ازدواج کنی مردم چی میگن؟ میگن ما رو رد کرد به خاطر این؟ خواستگارای قبلیم چون وضع مالی خوبی داشتن سطح توقع خانواده ام بالا رفته بود برا همون مخالفت میکردن، خلاصه بل هزار مصیبت با نذر و نیاز و التماس به همه تونستم تا حدی راضیشون کنم، اونا هم رفته بودن تحقیق از محل زندگیه تازه و گذشتمون گرفته تا مدرسه هام دانشگاههایی که اونجا درس خوندم چیزی جز خوبی عایدشون نشده بود چون من از خودم و خودمون مطمن بودم، بعد یه هفته تماس گرفتن که دوباره تشریف بیارن که اومدن پیش حلقه هم اومد من حتی اون شب نتونستم از خوشحالی بخوابم حتی دستمم نکردم گذاشتم زیر بالشم بی خبر از اینکه فردا قراره زندگیم نابود بشه، فرداش تماس گرفتن که مصلحت نشده میاییم حلقه رو پس بگیریم، دلیل این کارشون دو تا عمو دارم که من حتی ندیدمشون و نمی شناسمشون آدمای درست و حسابی هم نیستن اونجور که شنیدم نه اینکه دزد و... باشن معتاد هستن و کارتن خواب، اینا بعد اون روز رفتن محله قدیم بابام از اونجا خانواده بابام رو تحقیق کردن اونجا بهشون یه چیزایی گفتن که من خودمم باورم نمیشد من قبول دارم که برادرهای بابام آدمای خوبی نیستن ولی چرا من باید تاوان بد بودن اونا رو پس بدم؟ مگه قبلا خانواده خوده منو تحقیق نکرده بودن و خودشون میگفتن همه ازتون راضی بودن تعریف و تمجید میکردن مگه اینا براشون کافی نبود؟ از آدمایی که نمی شناسم به من چه؟ اصلا دلیلشون برام قایل درک و هضم نبود برا همین به خودش زنگ زدم که سعید چی شده این کارا چیه چرا اینطوری شد؟ برگشت بهم گفت تو برام توی این چندسال دروغ گفتی فیلم بازی کردی چرا از عموهات بهم چیزی نگفتی، آخه من از آدمایی که نمی شناختم چی میگفتم هرچی گفتم متقاعد نشد، من اون همه ایستادگی کردم سنگشو به سینه ام زدم گفتم اینجورین اونجورین با فرهنگن، من یه دختر بودم اون همه مقاومت کردم بابام ازم فهر کرد گفتم بعد عقد اگه بشناسه اونم راضی میشه ولی اون چیکار کرد؟ به خاطر مردم و حرف مردم ازم گذشت آیا من سزاوار این بودم؟گناه من چی بود؟ الان چندتا دختر رو می شناسین که پای یه پسری که هیچی نداره سالها صادقانه و عاشقانه نشسته باشه؟ اصلا باورم نمیشه که اینجوری شده چون بیش از حد بهم وابسته بودیم الان باورم نمیشه که به من چطور طاقت آورده، میگفت بازم دوستدارم ولی دیگه نمیشه خانواده منو من میشناسم بعد این توی بیای خونه ما باهات جوره دیگه ای رفتار میشه تحقیر میشی، آیا درسته که به خاطر این و اون این تصمیم رو بگیره؟ من بعد این چیکار میکنم نمیدونم پناه آوردم به نماز و دعا دیگه احساس میکنم دارم میمیرم

 

نویسنده:سردرگم، ارسال شده در چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ساعت 01:53 قبل ‏از ظهر، 2159 بار مشاهده شده، 7 نظر، موضوعات: لیست کامل متن های دریافتی ، PDF،



sardargom در 4 سال و 5 ماه و 1 روز و 5 ساعت و 32 دقیقه پیش گفته

توی پست های یکی از همین سایت خوندم برا یکی از دوستان نوشته بودن چرا باید یه دختر قربانیه بد بودن پدرش بشه ، حالا اون بابای دختره وبود این وسط گناه من چی بود که به خاطر آدمایی که نمی شناختم محاکمه شدم چرا بابد چهارسال منو اینجوری به باد دادن منو از کسی که عاشقش بودم اینجوری جدا کردن

dadgarhaghighi در 4 سال و 4 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 39 دقیقه پیش گفته

با سلام ..مورد شما به عقیده من بیشتر دردو دل کردن بود و نه مشاوره ..درحقیقت شما بر اثر دوراهی نیستید به دنیال راهی برای پشت سر گذاشتن این اندوه هستید..دوست عزیز هیچوقت نمیشه کامل قضاوت کرد اما اگه واقعا اینگونه باشه تقصیری متوجه شما نیست و مردی که نتونه این مسئله رو بپذیره و شما رو به صرف داشتن دو عموی معتاد که با اونها ارتباط هم ندارید کنار بگذاره یعنی در عشق به شما ثابت قدم نیست این یعنی احتمالش هست که حتی اگه باهاش ازداج کنید پایه ارتباطی قوی و مستحکمی نداشته باشید و رابطه شما متزلزل باشه .بعد این مدت آشنایی این مرد شما رو به صرف تفکر خانوادشون کنار می گذاره شاید این حقیقت تلخ باشه اما این قطعا یعنی اینکه این مرد به به اون اندازه  به شما علاقه ای نداره ...چنانچه میخواهید با زخم زبون ها و تحقیر های خانواده و شاید خود ایشون زندگی کنید ..چنانچه میخواهید تحقیر بشید و اعتماد به نفستون به فنا بره ..چنانچه میخواهید چشم روی خانوادتون ببندید سعی کنید این آقا رو بدست بیارید.. بهترین راه توکل به خداوند است..

حسن در 4 سال و 4 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 54 دقیقه پیش گفته

سلام.احتمال زیادی داره که همه ی خواستگاری اومدن ها فیلم بودند!

چون وقتی اقا سعید دیدن شما به خاطر ایشون جلو مخالفت ها و سم پاشی همه ایستادگی کردی واسه اینکه کم نیارن ترتیب این فیلم چند قسمتی رو داده که بهت بگه " خدانگهدار"

دوستان یادمون نره آخر همچین روابطی اکثرا اینطوری میشه!چون ما حرف های خدا رو پشت گوشمون میندازیم!و نمیفهمیم چرا میگه : دختر و پسر نامحرم ... نکنید نکنید نکنید!وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هستوقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی دارهوقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشتهوقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیریوقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شدهوقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدیوقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دیوقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی   بهت بدهوقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشهوقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی.

حسن در 4 سال و 4 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 53 دقیقه پیش گفته

می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...



می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...



می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...



مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...



از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند

مهدی در 4 سال و 4 ماه و 26 روز و 22 ساعت و 5 دقیقه پیش گفته

سلام

همه اش سو تفاهمی بوده که شما عمو را ندیدیند و نگفتین و اون پسرم  با خودش گفته نگفته خوب بعدشم قانع نشده

یکم حق بدیم به اون پسر اخه یه عمر میخواد زندگی کنه واقعا ترسیده گرچه شما خلاف اون چیزی که فکر کرده و میکنه هستین ولی بتخودش گفته دروغ گفتی و  (ببخشید این کلمه رو به کار میبرم) شاید شما هم فرد راستگو و رفتار های مثل عموهات داشته باشی



به هر حال کاری که شده درسته سخته ولی دنیا که به اخر نرسیده بیماری خاص و حادی نبوده که قابل درمان نباشه یه خواستگاری بوده که  با البته شرایط خوبی که برای شما داشته بهم خورده  

خواهرم حالا حالا حالا فرصت برای ازدواج داری ممکنه مثل این مورد نشه ولی فکرتو ازاد کن توکلت به خدا باشه نگران نباش ( عشق دوباره کم کم برا خواستگارای دیگه نمایان میشه )

موفق و سربلند باشی انشاله

مهدی در 4 سال و 4 ماه و 26 روز و 22 ساعت و 5 دقیقه پیش گفته

سلام

همه اش سو تفاهمی بوده که شما عمو را ندیدیند و نگفتین و اون پسرم  با خودش گفته نگفته خوب بعدشم قانع نشده

یکم حق بدیم به اون پسر اخه یه عمر میخواد زندگی کنه واقعا ترسیده گرچه شما خلاف اون چیزی که فکر کرده و میکنه هستین ولی بتخودش گفته دروغ گفتی و  (ببخشید این کلمه رو به کار میبرم) شاید شما هم فرد راستگو و رفتار های مثل عموهات داشته باشی



به هر حال کاری که شده درسته سخته ولی دنیا که به اخر نرسیده بیماری خاص و حادی نبوده که قابل درمان نباشه یه خواستگاری بوده که  با البته شرایط خوبی که برای شما داشته بهم خورده  

خواهرم حالا حالا حالا فرصت برای ازدواج داری ممکنه مثل این مورد نشه ولی فکرتو ازاد کن توکلت به خدا باشه نگران نباش ( عشق دوباره کم کم برا خواستگارای دیگه نمایان میشه )

موفق و سربلند باشی انشاله

روشنک در 4 سال و 2 ماه و 28 روز و 18 ساعت و 32 دقیقه پیش گفته

سلام.. کاملا درکت میکنم میدونم چی میگی.حرفی برام نمیمونه جزاینکه بگم واقعااااخااااااک برسرش(پسره) نشه و ارزششو حتی یک درصد هم نداره.

ارسال یک نظر جدید

نام شما
ايميل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسايت
كد امنيتي