کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمدید, مهمان
 آي پي شما: 3.233.224.8

نام كاربري
پسورد
کد امنیتی  
 

 کاربران سایت:
 آخرین: shaditat

 بازدیدکنندگان:


 کاربران حاضر در سایت:
  54.36.150.82
  54.36.150.80
  54.36.150.73
  54.36.150.49
  54.36.150.46
  54.36.150.36
  54.36.150.33
  54.36.150.24
  54.36.150.187
  54.36.150.184
  54.36.150.18
  54.36.150.178
  54.36.150.157
  54.36.150.140
  54.36.150.137
  54.36.150.132
  54.36.150.116
  54.36.150.113
  54.36.149.99
  54.36.149.95
  54.36.149.38
  54.36.149.36
  54.36.149.33
  54.36.149.28
  54.36.149.27
  54.36.149.26
  54.36.148.54
  54.36.148.41
  54.36.148.39
  54.36.148.185
  54.36.148.171
  54.36.148.109
  54.36.148.100
  5.237.160.45
  5.116.136.72
  40.77.167.98
  40.77.167.195
  3.233.224.8
  216.244.66.201
  207.46.13.91
  207.46.13.148
  207.46.13.127
  157.55.39.199
  13.66.139.0

رنک

تبلیغات

اعلانات



عنوان متن دریافتی :  میترسم خودکشی کنم

سمیه

سال تولد 67 /// جنسیت مونث ///وضعیت تاهل متاهل ////عنوان متن میترسم خودکشی کنم

   


الان همه چی خوبه،نمیدونم شاید اینطوری میگم که خودمو اروم کنم، مشکل الان من به گذشته مزخرفم مربوط میشه از بچه گی تو یه خونواده از هم پاشیده بودم نه اینکه بابا مامانم طلاق گرفتن نه،ولی کاش کاش طلاق میگرفتن شاید من سهم مادرم میشدم و الان ... خستم خدایا چی میتونم بگم خدایا اگه بخوای زندگیمو واسه کسی تعریف کنی چی میگی، از کجاش میگی، من از بچه گی تو خونه زندانی میشدم چون دختر بودم ،حق بازی کردن نداشتم چون دختر بودم حق هیچی نداشتم.هیچکس ازم حمایت نمیکرد هیچکس مادرم اسکزوفرنی داشت،پدرم به شدت عصبی و متعصب هفت تا برادر داشتم و هر بلایی که فکرشو بکنید سرم اوردن کتک میخوردم کارای خونه رو میکردم اجازه بیرون رفتن ننداشتم به هزابدبختی و کلک درس خوندم الان یک ساله که ازدواج کردم ولی برعکس اون چیزی که همسرم فکر میکنه خیلی افسرد هستم و همه افکارم منو نابود کرده قبلا سه بار خودکشی کردم و الان باز هم با وجود اینکه اصلا نمیخوام به این موضوع فکر کنم ولی خاطرات گذشته منو عذاب میده و .. منو نجات بدبد خودم رشتم مددکاریه و بارها خواستم از استادانم کمک بگیرم ولی خجالت کشیدم به کمک یه مشاور احتیاج دارم میخوام حرف بزنم میخوام همه زندگیمو بگم من کمک میخوام با اینکه 27 سالمه از امپول تاریکی و حتی مورچه میترسم، شبها کابوس میبینم و اغلب همسرم از خواب بیدارم میکنه و کابوسهای من واسش عجیبه. کمکم کنید.ه

 

نویسنده:سمیه، ارسال شده در دوشنبه 6 مرداد 1393 ساعت 01:53 بعد از ظهر، 2424 بار مشاهده شده، 8 نظر، موضوعات: لیست کامل متن های دریافتی ، برچسب ها: زندگی سرد ,میترسم خودکشی کنم ، PDF،



دادگرحقیقی در 5 سال و 4 ماه و 17 روز و 3 ساعت و 11 دقیقه پیش گفته

دوست عزیز درسته شما مشکلات زیادی داشتید اما کیه که مشکل نداشته باشه الان که به لطف خدا زندگی روی خودش رو به شما نشون داده شاکر باشید و گذشته تلخ رو کنار بذارید می دونم سخته اما حتما مشاوره بگیرید اینکه رشته شما مددکاری هست چه ربطی داره که کمک نگیرید؟ شما احتیاج به کمک دارید از خودتون زندگی رو حروم نکنید خواهش می کنم از یه مشاور کمک بگیرید و درمان بشید می ترسم با تداوم این رفتارها همسرتون رو هم از دست بدید و مجبور شید برگردید تو اون خونه و زجر بکشید.

سمن در 5 سال و 4 ماه و 14 روز و 15 ساعت و 32 دقیقه پیش گفته

زندگي بايد كرد جور ديگر بايد ديد زندگي پايان شختي

مريم در 5 سال و 4 ماه و 14 روز و 15 ساعت و 22 دقیقه پیش گفته

سلام چند روز كه درگير خاستگاري با پسري هستم ازطريق واسطه كه دايي من بود ومن آدرس سر كارم داده بودم برن تحقيق ولي نرفتن چون دايي م بعد دو هفته آدرس نداده بود و به پسره بر خورده كه چرا آدرس نداديم وگفته شما من مسخره كردين و ديگه قصد ازدواج ندارم و ميخام با دختر خاله م ازدواج كنم از ديروز فكر خود كشي دارم چون خيلي روس حياب كرده بودم همه چي خراب شد از غصه دارم ميميرم فقط از اوندنيا ميترسم وگرنه از خودكشي نميترسم و پرده بكارتم هيجده ساله بودم از دست دادم حالا از همه چي ميترسم پدر لعنتي م هم كمپ هست از خدا ميخام نابود بشم نه اين دنيا باشم نه اون دنيا ديگه به خدا هم بي ايمان شدم الان بيست و چهار سالمه تورخدادعاكنيد بميرم

مهدی در 5 سال و 4 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 51 دقیقه پیش گفته

سلام 



توکلت به خدا باشه نامید نباش برای رضای خدا زندگی گن 

baran45357 در 5 سال و 4 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 52 دقیقه پیش گفته

سمیه جان سلام. باور کن شرایط بدتر از این هم وجود داره.الان که از اون زندگی دور شدی سعی کن شاد باشی با همسرت به گردش برو وسعی کن در گذشته زندگی نکنی.خوب اگه همسرت هم اذیتت می کرد چی‌‌ .پس به خدا توکل کن.با صدای مشاور صحبت کن خوب راهنمایی میکنه.شاید هم ه یه کوچولوی با نمک بتونه به مامانش کمک کنه.به امید خدا همه چیز درست میشه.من خودم شرایط خیلی بدی داشتم تصمیم داشتم خودم وپسر کوچولومو از بین ببرم ....ولی خدا خودش کمکم کرد وآرومم کرد .نماز خوندن آرومت میکنه خودت تلاش کن.ما به دنیا نیومدیم که الکی بمیریم.هرکدوم میتونیم الماس باشیم .خدا اینطوری میخواد.الان که خدا یه زندگی تازه واست مهیا کرده تا از گذشته دور بشی پس ناشکری نکن .خوب زندگی کن .اگه ازدواج نمیکردی و توی همون خونه میموندی چی.پس حواست به کمکهای خدا باشه.دوست خوبم موفق باشی........

ارسال یک نظر جدید

نام شما
ايميل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسايت
كد امنيتي