کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمدید, مهمان
 آي پي شما: 54.158.30.219

نام كاربري
پسورد
کد امنیتی  
 

 کاربران سایت:
 آخرین: nasim1378

 بازدیدکنندگان:


 کاربران حاضر در سایت:
  66.249.69.236
  66.249.69.234
  54.36.149.99
  54.36.149.94
  54.36.149.92
  54.36.149.89
  54.36.149.83
  54.36.149.8
  54.36.149.77
  54.36.149.74
  54.36.149.7
  54.36.149.57
  54.36.149.55
  54.36.149.50
  54.36.149.44
  54.36.149.42
  54.36.149.26
  54.36.149.22
  54.36.149.15
  54.36.149.12
  54.36.149.10
  54.36.148.98
  54.36.148.90
  54.36.148.88
  54.36.148.87
  54.36.148.85
  54.36.148.84
  54.36.148.77
  54.36.148.61
  54.36.148.59
  54.36.148.57
  54.36.148.42
  54.36.148.40
  54.36.148.37
  54.36.148.36
  54.36.148.34
  54.36.148.32
  54.36.148.252
  54.36.148.250
  54.36.148.242
  54.36.148.237
  54.36.148.236
  54.36.148.232
  54.36.148.228
  54.36.148.224
  54.36.148.22
  54.36.148.212
  54.36.148.204
  54.36.148.197
  54.36.148.193
  54.36.148.192
  54.36.148.184
  54.36.148.174
  54.36.148.170
  54.36.148.156
  54.36.148.150
  54.36.148.149
  54.36.148.147
  54.36.148.143
  54.36.148.141
  54.36.148.14
  54.36.148.137
  54.36.148.131
  54.36.148.130
  54.36.148.127
  54.36.148.123
  54.158.30.219
  5.209.40.1
  5.116.110.93
  42.111.0.217
  40.77.167.81
  40.77.167.172
  31.58.28.224
  216.244.66.201
  207.46.13.61
  2.176.238.150
  195.146.37.19
  185.45.193.195
  176.65.183.215
  157.55.39.140
  123.125.71.104
  12.227.171.98

رنک

تبلیغات

اعلانات



عنوان متن دریافتی :  خسته شدم

سمیرا

سال تولد 1367 /// جنسیت مونث ///وضعیت تاهل مجرد ///عنوان متن خسته شدم

    


به نام خدایی که ناظر و شاهد بر همه ی امور است ...و به نام خدایی که دلم تنها و تنها به او گرم است...
خدایا تو خواستی باشم در این دنیا و بمانم کنار کسانی که تو در زندگیم قرار دادی و ببخش مرا که از بودن با آنها لذتی نمی برم ...ببخش مرا که خسته ام ...و حالم آنگونه که تو از عبدت می خواهی نیست ...ببخش مرا...
خدایا چه کنم ؟ چه کنم ؟ که دیگر طاقت رویاهایم تمام شده است ... دلم رسیدن می خواهد ...آری دلم آرامش گور را می طلبد...خدایا خسته ام از این و آن ...خسته ام از وجودم ...از بودنم ...به فریادم برس یا غیاث المستغیثین...
تو بگو چه کنم ؟ چه کنم در این هیاهو که هر کس تنها و تنها به خود می نگرد ...نه به دیگری ...به خود و رسیدن خود می اندیشد و پا می گذارد بر افکار و دل دیگری ...خدایا بگذار فراموش کنم آنچه را که می خواهم ...خوب میدانم که بین آنچه می خواهم و آنچه واقعیت من است فرسنگ ها فاصله است ...مهربانم کمکم کن تا در این هیاهو روحم زنگار نگیرد ...کمکم کن در این آشفته بازار روزگار دلم غریب تر نشود ...و معبودم به غربت تمام غریبان عالم که نگاه هراسناکشان تنها و تنها به ید قدرتمند توست تنهایمان نگذار ....یا رفیق من لا رفیق له
مهربانم آرامشی که تو بر من ارزانی داشتی بندگانت مختل کرده اند که تو خود خوب میدانی بزرگترین آرزویم مرگ است و رهسپاری به سوی تو ...اما انگار تقدیر جور دیگری رقم خورده ...
و ای وای بر من ... ای وای بر من که هر گاه به درگاه تو می آیم با روحی آزرده و جسمی خسته پناه می آورم که تو التیام بخش روح و روانم باشی که تو مرحم زخمهای جسم و جانم باشی ...
و میدانم که هستی ...بودنت را خوب حس میکنم خوب خوب مهربانم...
سلام خاکیان غم زده روزگار ...سلام دوستانم...خوشحالم که اگر قرار نیست دردم دوا بشه اما حداقل جایی هست برای گفتن دردهایی که نمیشه همه جا و پیش همه کس بیانش کرد ...امیدوارم که به حق خدایی که خودش ناظر و حاضر بر همه ی لحظه هامون هست ، تنهامون نزاره برای ثانیه ای...که بیچاره ایم .
تو این 25 سال و تمام لحظاتی که با خانوادم گذشت ، خوشایند نبود ...
هیچ وقت نشد مثل یک خانواده کنار هم باشیم و از بودن هم لذت ببریم ...تنها لحظه های خوبم تو تنهاییم و کنار دل نوشته هایی که مخاطبم فقط یکتا معبودم بود گذشت ...همیشه بیرون از خونه حالم خوبه ...البته نه از ته دل ... تا شاید دوستانم ، همکارانم به درونم پی ببرند ، به خاطر همین نقابی از خنده ، از چهره ای بشاش به صورتمه ولی هر شبم با گریه صبح میشه ...هر روزم با حسرت و آه و بحثای همیشگی توی خونه آغاز و تمام میشه ...و این ماجرای تکراری سالها و روزهای زندگی من و اعضای خانواده منه ...
و همه ی این حسرت ها ، دعواها ، بحثهای فرسوده کننده روح و روان به خاطر نادانی و سادگی پدرمه...که الان من ، مادرم ، خواهرم و برادرام خوب نیستیم ...
پدرم شاید از دید بقیه خیلی انسان مؤمن ، متعهد و مهربان و دلسوزیه اما فقط از دید بقیه !
اون یک انسان ساده لوح، دهن بین ، ترسو، غیر قابل اعتماد و دمدمی مزاجه که لحظه لحظه با حرفاش با رفتارهاش زجر کشمون داره میکنه ...
شاید خیلی از شماها تعجب میکنین از اینکه یه دختر که باید بابایی باشه در مورد پدرش اینگونه حرف میزنه و منو مؤاخذه کنین اما اگه پدری داشته باشین که دوست داره از دید بقیه خوب باشه و برای این خوب بودن تاوان زیادی داده ...و اینکه حرف مردم خیلی براش مهمه ، اینقدر که حاضره خانوادش ، همسرش ، فرزندانش را جلوی دیگران خرد کنه .ولی مردم ناراحت نشن ..اگه پدری داشته باشین که گند بزنه تو زندگی خواهرتون اونم تو سن 14 سالگی و شوهرش بده به کسی که دوستش نداره و فقط به خاطرذهنیتای غلطش و رودربایسی که با فامیلش داره این ازدواج صورت بگیره چون قدرت نه گفتن نداره و نتیجه اش بشه یه شکست ، بشه افسردگی خواهرم بشه داغون شدن مادرم و دعواهای تکراری...
اگه جای من باشین و پدری داشته باشین که علی رغم وضع خوب پدرش نتونه از حق خودش دفاع کنه و بقیه برادراش خیلی راحت حقشو بخورند و یه آبم روش و اون عین خیالش نباشه ...و بگه راضی ام به رضای خدا !!!
در حالی که تو زندگی خیییییییییییییلی کم ما گذاشت از هر لحاظی که بگین مادی ، عاطفی ...ولی هیچ وقت نفهمید و نخواست قبول کنه ...
اگه پدری داشته باشین که خجالت بکشه که زن و دخترشو دیگران ببینن و وقتی با پدرتون باشین احساس کنین ننگ پدرتون هستین چه حسی بهتون دس میده ؟؟؟ از بودن ، از زندگی سیر نمیشین ؟
روزایی که قراره با هم بریم جایی اونم از اجبار بهم میگه من جلوتر میرم و تو عقب من بیا که کسی نفهمه تو دختر منی واین از دید اون یعنی غیرت !! ولی نمیدونه که با این حرفش به قلبم آتیش میزنه و قلبم میگیره، داغونم میکنه ...و من فقط میگم خدایا تو ناظر باش ...
به نظر شما این یه پدره؟؟؟؟؟
اما من و خواهرم و مادرم تلف شدیم ...داغون شدیم ... در حالی که چادر سر میکنم و حجاب دارم و تو محیط کارم از دید همکارام همیشه به متانت و نجابتم اشاره میکنن اما پدرم اینقدر دهن بینه و به حرف مردم اهمیت میده که همیشه با گوشه و کنایه باهام حرف میزنه یه جوری که شک داره بهم ...تکه کلام هایی داره که آزارم میده ، البته برام مهم نیس اونی که باید بدونه میدونه چقدر پاک زندگی کردم ... دیگه یاد گرفتم فکر و ذهنیت دیگران برام مهم نباشه و فقط واگذار میکنم به خداوند برای حتی یک لحظه فکر نادرستشون ....
خواهرم بیمار شد و بیماری جسمش میدونم که به خاطر روح افسرده اش بود ولی تو خونه ی ما اگر بیمار باشی باید خودت تلاش کنی برای خوب شدن و بجنگی ...وگرنه ممکنه با کلامهای آزار دهنده ، تو لحظه لحظه بشکنی .نمیتونی واسه همه ی اعضای خونوادت درد دل کنی و از مشکلاتت بگی از غصه هات حرف بزنی چون بعد یه مدتی ممکنه همونا تیر بشه و بره تو قلبت و بشه زخم زبون ...
من خیلی تنهام خیلی ...تنها همدمم خدا بوده و بس و تا الان خییییییییییلی کمکم کرده خیلی ، همیشه یکه و تنها بودم مشکلاتمو خودم باید حل میکردم نیازهامو خودم باید رفع و رجوع میکردم چون میدیدم مادری دارم که خودش از دنیا کامی ندید و با گفتن دردهام به جز اینکه غصه هاشو زیادتر کنم چون میدونم از دستش کاری بر نمیاد مجبورم هیچی نگم ...و پدری که نه تنها کاری نمیکنه اینقدر نفسش سرده که تو را دل سردتر و ناامیدتر میکنه ...اون حتی هیچ وقت از من نمی پرسید دخترم چیزی کم نداری ؟ مشکلی نداری ؟ همیشه اگه حرفی میزد و ناراحتمون میکرد میگفت میخوام دلشون بشکنه تا به خدا نزدیکتر بشن !!!!
و نمیدونم نماز و دعایی که میکنه در حالی که با زبونش قلب ما را ، روح ما را آتیش میزنه چقدر به در گاه خدا ارزش داره؟؟نمیدونم قراره جواب عقده ها ، کمبودها ، حسرتهای زندگی ما را چگونه به درگاه خداوند بده؟؟؟اون دوست داره وقتی قراره با خدا راز و نیاز کنیم همه ی عالم بفهمن تا بگن چه انسان درستی ! اما چون ما روبروی اون این کار و نمیکنیم چون دوست داریم اشک و آه و ناله مون به درگاه خداوند فقط پیش خودش باشه فکر میکنه ما کافر عالمیم یه جوری حرف میزنه که ایمان ما را زیر سوال میبره ...و باز خداوند بر همه ی امور آگاهه ...
ولی بدبختی اینجاس که خودشو جزء خوبای عالم میدونه و برای فامیلش اینقدر تعریف میکنه از خرجای آنچنانی که برای ما میکنه ولی تا یادم میاد حسرت داشتن خیلی چیزها به دلمون موند اما اهمیت نداد و هنوز هم خیلی کمبود تو زندگی داریم ولی هیچ وقت هیچ وقت کمبودهای ما را حس نکرد و البته همیشه منت میذاشت سرمون که چه ها که براتون نکردم ...در حالی که مدرسه ی معمولی درس خوندیم ، دانشگاه دولتی رفتیم بدون خرج اضافه .بدون مسافرت و هیچ تفریحی و حتی من با اینکه بیرون شهر درس میخوندم و هر 2 ماه یکبار میومدم خونه شاید براتون عجیب باشه ولی 20000 تومن الی 30000 تومن پول تو جیبی من بود!!! و من از وام های دانشجویی زندگیمو سر میکردم ...و الان هم مجبورم به خاطر وضع زندگیمون از هر لحاظی ، خاستگارایی که تو محیط کارم هستن و ایدا ال هر دختری میتونه باشه رو رد کنم چون هیچ سنخیتی با ما ندارند ...و زندگی آیندم داره نابود میشه ...و همه اش به خاطر مدیریت غلط پدرم بوده، وضعش مالیش بد نیس اما فکرش غلطه ...و با افکار غلطش زندگی تک تک بچه هاشو نابود کرد...
ولی با این حال خدا را واقعا شاکرم هزاران بار که به لطف خودش دارم تو رشته ی خودم و جایی که دوست دارم کار میکنم و گرنه نمیدونم قرار بود چه جوری زندگیمو سر کنم ؟واز خودش هر لحظه خواستم من و محتاج بنده هاش نکنه ...من و محتاج پدرم نکنه که اون موقع نمیدونم از زیر بار زخم زبونهاش چه جوری کمر راست کنم ؟
خدایا به حق بزرگی و عظمتت کمکم کن و تنهام نگذار که میترسم ...تنهام نگذار که بی تو میمیرم...
البته بی شک هیچ وقت خداوند بنده هاشو به حال خودشون رها نمیکنه ...
حالا من دیگه با این اوصاف اصلا احساس خوبی به پدرم ندارم ... دوستش ندارم و حتی تو دهنم نمیگرده بهش سلام کنم از اینکه با افکارها و رفتارهاش داغونمون کرده و ادامه داره...
از اینکه اینقدر یه یکی از برادرام بها داده و ازش میترسه ( برادرم عصبیه و شکاکه ) و اجازه میده هر رفتاری با ما ، با مادرم بکنه و هیچی نمیگه، حتی گاهی ازش دفاع میکنه با اینکه اینقدر با مادرم بد رفتار میکنه که انگار مادرش نیست و فقط کلفت خونه اس ، دلم برای مادرم میسوزه هیچ لذتی از این دنیا نبرد ، خیلی افسرده شده خیلی .و هیچ کاری از دستم برنمیاد ...مادرم بیماره و حتی چند بار از بس پدرم و این برادرم تحقیرش کردند میخواست خود کشی کنه ...ای خدا چیکار کنم ؟ خدایا تو از همه جا آگاهی ... به فریادم برس ، به فریادم برس یا ارحم الراحمین ...
هیچ وقت از داشتن پدر لذتی نبردم و از بودن باهاش احساس آرامش نکردم ، هیچ وقت تکیه گاهم نبود هیچ وقت...
هیچ وقت همسر خوبی برای مادرم نبود و مادرم داغون شد تو زندگی این مرد ...
و منم خیلی خسته ام خیلی ...کلافه ...داغون ...و تو را به حق همه مقدسات عالم برام دعا کنین ...برام دعا کنین ...که خداوند گشایشی برام بفرسته ...کمکم کنه تا از این تنگنا ها خلاص شم ...فرقی نمیکنه با مردن یا موندن هر جور که خودش صلاح میدونه...
الهی الحمدالله رب العالمین

 

نویسنده:سمیرا، ارسال شده در شنبه 12 مهر 1393 ساعت 01:46 قبل ‏از ظهر، 1651 بار مشاهده شده، 5 نظر، موضوعات: لیست کامل متن های دریافتی ، PDF،



بنده خدا در 3 سال و 8 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 7 دقیقه پیش گفته

سلام :

دل نوشته قشنگ و البته سوزنـــاکـــــــی بود.

منم تاحدودی زندگیم مثل شماست .اگه مادرم کار نمیکرد ما پول نون شبِ  مونو نداشتیم.

پدر من هرچی کار میکرد یا برای رفیقاش خرج میکرد یا تو قمار میباخت.بعد از 84 سال زندگی حتی یه حقوق بازنشستگی هم نداشت.

با این حال اکثر مواقع من از پدرم نگهداری میکردم با این که ازش دلخور بودم.چون ما میتونستیم زندگیی خیلی بهتری داشته باشیم.مادر منم وقتی جونتر بود از دست پدرم چند بار میخواست خود کشی کنه ولی بخاطر بچه ها و .....نمیکرد.



میخوام یکسری مطالبی بگم البته میدونم دختر خانوم عاقلی مثل شما این مطالبو بهتر از من میدونه.



1-چــــاره ای نیست با این شرایط بـــــــــایـــــــد کنــــــار اومد هر چند غیــــر ممـــــکن باشه.

سعی کن از نظر عاطفی و احساسی با خواهر و مادرت رابطه بهتری داشته باشی.(هر چند میدونم با این شرایط خیلی سخته).شما سعی کنید خیلی بیشتر از حالت معمول پشت وپناه هم باشید.



2-سعی کن ازدواج کنی با ازدواج نکردن آیا مشکلی حل میشه.؟؟؟؟؟سعی کن بعضی از شرایط زندگیتو (البته نه همشو ،یه جوری نشه که طرف همون اول شوکه بشه و فرار کنه        خخخخخخخخخخخخخ)   رو باهاش در میون بگذاری ،مطمئنم اگه کسی باشه که واقـــــــــــــــــعا به شما علاقمند باشه با یکسری از مشکلات شما هم کنار میاد.ولی صـــــــــــرفا بخاطر فرار از خونه از ازدواج نکنید.



3-پدر من تا سن تقریبا 60 سالگی اینجوری بود بعد از اونم چون ما بزرگ شدیم و خودشم یواش یواش پیرتر شد این اخلاقاش کمتر شد ولی تا آخر عمرش بازم با مادرم جنگ و دعوا داشتن.شاید پدر شما هم با گذشت زمان بعضی از اخلاقاش ترک بشه.

با اینکه دل خوشی از پدرم نداشتم ولی وقتی پیر شد تقریبا همیشه من از مواظبت میکردم،بیشترشم برای رضای خدا بود.



4- منم مثل شما دوست دارم خیلی مواقع تو تنهای خودم رازو نیاز کنم حتی حاضر نیستم کسی صدامو بشنو.ولی با شرایطی که شما دارید فکر کنم بد نباشه هر از چند گاهی طوری عبادت کنید که پدرتون هم متوجه بشه. مثلا سعی کنید بعضی اوقات مسجدی ،قم جمکرانی ،مشهدی، وووووووووووو برید.بازم برای اینکه ببینید این اعمالی که اگه انجام بدید ریا هست یا نه با دفتر مرجع تقلیدتون تو شهرتون یا دفتر مرکزیش تو قم تماس بگیرید.شمارشم از 118 بگیرید.

5-به مادرتون بگید زیاد دعا کنه ،دعای مادر یه چیز دیگس.منم دعاتون میکنم که از ته دلتون همیشه شاد باشید.



6- سعی کنید کسی رو برای ازدواج انتخاب کنید که قدرت وایسادن جلوی یکسری کارهای برادر و پدر شما رو داشته باسه.(همسری باشه که پدر و یا برادر شما  تا حدودی ازش حساب ببرن ،شاید اوایلش هم مشکلاتی پیش بیاد)





7-بزرگترین گناهی که خدا نمی بخشه نا امیدی از رحمت خداس.



امیدوارم پیام بعدی که دادین خبرهای خوشــــــــــی باشه.



الیس الله بکاف عبده           زمر 36

hoora در 3 سال و 5 ماه و 24 روز و 9 ساعت و 7 دقیقه پیش گفته

سلام دوست عزیزم همه حتی اوناییکه خیلی از نظر من وشما خوشبختن مشکلات زیادی توی زندگی هاشون دارن .آدما هرچی بزرگتر وپولدارتر باشن گرفتاریهاشونم بیشتره .خلاصه اینکه هرکسی اندازه خودش غم وغصه داره ولی هرکسی پیش خودش فکرمیکنه که همه غمهای عالم اونیه که توی دلش جمع شده .اینارو گفتم که بدونی اونکسی هم که شرایط پدر شما رو نداره یه جور دیگه ...ببین دوست من شما کافیه که خودت از خودت مطمئن باشی حالا پدرت یا مردم هرچی می خوان بگن.مردم امروز برای من سوت می زنن وهورا می کشن فردا برای شما وپس فردا برای یکی دیگه .کافیه بین همه مشکلات آدم یه جوری رفتارکنه که خدا تشویقش کنه .باید به چشم خدا بیاد.بالاخره اونیکه ما را آفریده آنقدر مارو دوست داشته که آفریده مواظبمونه حرفامونه گوش میده دعاهامونو می شنوه اشکامونو می بینه  وحتما حتما حتما یه روزی که فکرشم نمی کنیم اونقدر بهمون لطف می کنه که باورمون نمیشه اما ما یه کم کم طاقتیم یعنی خدا از ما بیشتر انتظار داره می دونی که چی می گم خدا وقتی بیشتر دوستمون داشته باشه یه کم شرایطو سخت تر می کنه ببینه ما چقدر دوستش داریم  یکی از اقوام ما وقتی که می شینیم غر می زنیم و از زمونه وآدماش شکایت می کنیم می گه بابا یا بنده خدا هستین یا نه اگه هستین که باید گردن بذارین اگرهم که نه که تکلیفتون مشخصه .شرمنده قصدم نصیحت نبود از صمیم قلب برای خوشبختی وموفقیت شما دعا می کنم اما یه نکته است که همیشه باید به یاد داشته باشیم:ناراحت بودم که کفش ندارم کسی را دیدم که پا نداشت.......یاعلی درپناه حق

هرکی چه فرقی میکنه! در 3 سال و 4 ماه و 29 روز و 20 ساعت و 27 دقیقه پیش گفته

سمیرا جان زندگی بعضی وقتا خیلی بی رحم میشه اونقد که تحمل کردنش وحشتناکه هر جاییو که نگاه میکنی آرامشو پیدا نمیکنی شبا با گریه خوابت میبره صبا با گریه بیدار میشی بعضی وقتا همینجوریه الان ما تو اوجه مشکلات زندگیمونیم خونواده خودمو میگم مشکلاتمون یکی دوتا نیست اونقد که حس میکنم فقط مرگ راحتم میکنه هیشکیو نداریم به دادمون برسه خدام که حالاحالاها امتحانش تموم نمیشه دوس دارم بخوابم بیدار شم بگم وای خدا همش خواب بود شکرت ولی نه خواب نیست بعضی وقتا زندگی یه کابوس میشه که فقط باید تحملش کرد یه خورده قوی باش مشکلات همه جا هستن فقط باید به زمان فرصت داد تو میتونی قوی باشی خونوادتم میتونن بهت قول میدم.واسه منم دعا کن به امید روزهای بهتر:-)

فریبا در 3 سال و 3 ماه و 12 روز و 6 ساعت و 46 دقیقه پیش گفته

سلام دوست عزیز وقتی حرفاتو می خوندم انگار خودم اینارو نوشتم خیلی شرایط خانوادت شبیه منه با این تفاوت که من ازدواج کردم شرایط انه ی مام پدر منم دقیقا مثل شما بود و بدتر همسایه به پدرم میگفتن صدام حسین اینقد دیکتاکتور بود منم برای فرار از این شرایط ازدواج کردم با مردی بد تر از پدرم  از چاله در افتادم تو چاه به شما توصیه میکنم یا ازدواج نکن یا درست ازدواج کن خیلی مواظب باش به خدا ازدواج خیلی مهمه من تمام زندگیمو باختم به خاطر اینکه پدرم مارو نمی خواست پدرم ما براش مهم نبودیم سرنوشت ما براش مهم نبو د مهم نبود مارو دست گرگ میده دست شیر میده دسته چی میده الان من دست گرگی صد برابر بدتر از پدرم افتادم دیشب از ساعت 12 تا 5 صبح تو بستر گریه میکردم گریه که چه عرض کنم زجه میزدم اگه سنگم کنار من خوابیده بود حداقل میگفت فریبا چته برای چی گریه میکنی اما این مرد کسی که با تمام عشقم با هاش ازدواج کردم حتی نگفت چیه چته به خدا خیلی برای من تعجب اوره خدا همچین ادمایی هم داره نمیتونم ازش جدا بشم چون هیچ جا رو ندارم برم خانه ی پدری من فقط مال برادرامه که اونام باهم دشمنن به خاطررفتاره ای پدرم فقط بهت توصیه میکنم درست ازدواج کن به خدا زندگی خیلی بدتر از اون شرایطی که گفتی و هم داره اگه یاد خدا نبود اگه ترس خدا نبود به خدا خودکشی میکردم ولی داشتن خدا درمان درداست

به او توکل کن و درست ازدواج کن تا میتونی به مادرت خدمت کن تا میتونی همدردش با ش اون کسیه که زندگیشو باخته تو نزار مثل مادرت بشی تو ازدواج دقت کن خیلی زیاد

لیلا در 3 سال و 2 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 3 دقیقه پیش گفته

سلام سمیرا جان

امان از دست پدرایی که هیچ وقت مسولیت بچه هاشونو قبول نمی کنند و باعث ازار بچه هاشون میشوند این جور ادم ها و این جور والدین که مسولیت بچه هاشونو قبول نمیکنند در روز قیامت مورد بازخواست شدید خداوند قرار میگیرند اما متاسفانه بیشتر والدین به خصوص پدرها از جمله پدر خودم این جور حرفای اخرت و قیامت رو قبول ندارند و میگند مال ادمای بیسواده بگذریم.عزیز دلم من خودم ۱۶سالمه و دارم دردای مثل تو ولی بدتر از تورو میکشم که دردام اونقدر زیاده که حتی حال نوشتنشونو ندارم همه همین جوریند مشکل طرزفکرهاست که اکثر مردها دارند.البته نمیشه بهشون گفت مرد باید بگیم قاتل چون قلب خونوادشونو میکشند و خونوادشونو میکشند. فقط بلدند زخم زبون بزنندزوربازوشونو نشون بدند اما عیبی نداره خودت تلاش کن که از این مخمصه خلاص بشی مجبوری زندگی کنی چاره ای نیست منم با اینکه دیگه امید و روحیه ای ندارم اما دارم تلاشم رو میکنم که بتونم راهی رو برای خودم انتخاب کنم تا زندگیم بهتر بشه مثلا کلاسای مختلف میرم تا امکانات شغلی بیشتری پیدا کنم سعی میکنم بیشتر وقتم رو با درس و دوستام و تنهاییام و بچه ها و گردش با مادرم تو پارک ها میگذرونم تامشکلاتم رو حداقل برای مدتی فراموش کنم شما هم بیشتر با دوستات قرار بزار و سعی کن یه شغل پیدا کنی و با پولات خوش بگذرونی و البته کمی هم پسانداز کنی سعی کن بیشتر خوشی کنی

ارسال یک نظر جدید

نام شما
ايميل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسايت
كد امنيتي