کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمدید, مهمان
 آي پي شما: 54.161.71.87

نام كاربري
پسورد
کد امنیتی  
 

 کاربران سایت:
 آخرین: minozahedi

 بازدیدکنندگان:


 کاربران حاضر در سایت:
  94.74.184.61
  66.249.65.171
  54.161.71.87
  40.77.167.69
  40.77.167.217
  40.77.167.130
  216.244.66.201
  207.46.13.242
  195.146.37.19
  123.125.71.109

رنک

تبلیغات

اعلانات



عنوان متن دریافتی :  مشاوره فوری ازدواج

سمیه

سال تولد 1364 جنسیت شما خانم وضعیت تاهل مجرد عنوان نامه شما مشاوره فوری ازدواج

          


متن دردو دل و مشکل شما - فارسی تایپ شود سلام...الان به تنها جایی که بعدخدا امید بستم شمایید،هیشکی نخواست کمکم کنه...به شمااعتماددارم میخوام بدون خجالت و اضطراب مسائلم رودرمیون بزارم...موضوع اینه که خانواده ام منو تحت فشار گذاشتن که تا عید باید به یکی از دو خواستگارم جواب بله رو بدم...26 سالمه و توروستا زندگی میکنیم و خانواده سنتی که حتی اجازه ملاقات حضوری رو برا چن بار بهمون نمیدن...من تقریبا از بیست سالگی دلم میخواست ازدواج کنم هم بخاطر نیازهای روحی هم جسمی..وهمیشه در تب وتاب ازدواج بودم و دراین راه خیلی خیلی زجر کشیدم...دل خیلیهارو نخواسته شکوندم و خیلیهام دل منو...کلا تو زندگی سختی زیادی کشیدم و همش میخواستم با یه انتخاب خوب بقیه زندگیمو در آرامش و خوشبختی باشم ولی هیچکس رو نمیتونم کامل قبول کنم و هرکسی رو یه جوری رد کردم...کمال گرا هستم و دچار وسواس فکری شدیدی شدم...هرکسی اومده خواستگاری،ی روز گفتم خوبه و فرداش گفتم به درد من نمیخوره و باز بعد مدتی ارتباط رو با اون فرد شروع کردم و باز بر هم زدم و این جریان بارها برا خیلی از خواستگارام تکرار شده و خدا گواهه قصدم اذیت کردن کسی نبوده و نیست و بیشتر از همه خودم عذاب وجدان میگرفتم و گاه این ارتباط ها به یک سال هم کشید و نهایتا طرف دلمو میزنه و جواب نه و نفرین هاشون....میدونم مشکل از خودمه...تو کوچکترین مسائل زندگیم تردید دارم و به شدت به حرف و نظردیگران وابسته ام..همه همسن و سالام یا ازدواج کردن یا شاغل شدن یا دانشجوی ارشدن و من این سالهارو به غصه خوردن و تنهایی گذروندم و الان خیلی دل پژمرده و خسته ام...گاهی از رد بعضی از خواستگارام احساس ندامت میکنم و حتی دلم براشون تنگ میشه....منو ببخشید که حرفای دلمودارم رک و بی پرده میزنم...به هرکسی تا دقیقه نود جواب بله گفتن رفتم و در اخر نه گفتم ...گاهی به خودم میگم شاید طلسمم کردن ولی نمیدونم چجوری باطل کنم...آدم خیلی خیلی مهربون و دل نازک و احساسی و زودرنجی ام..هیچوقت دلم نمیخواد کسی رو ناراحت کنم....ولی در بدترین شرایط روحی گاهی مجبور شدم دل خیلیهارو بشکونم...الان هم به مدت یک ساله خواستگاری دارم که یه روز بهش گفتم اره یه روز نه...ولی اون همچنان ثابت قدم مونده...میخوام از نکات مثبت و منفیش براتون بگم تا کمک کنید...نکات مثبت : شغل دولتی و رسمی - سلامت جسمی و روحی - خانواده سالم - قدبلند - بااحساس و مهربون و اهل احترام و خانواده دوست - مصمم وباراده و اهل پیشرفت - دانشجوی فوق لیسانس و قصد ادامه تحصیل -متعهد به خانواده - طبع گرم - اهل گذشت - وفادار -

با خوندن مطالب پایین شاید بهم بخندین ولی بخدا یه عمری با رویاهایی از شوهر آینده ام سر کردم و هیچ جوری نمیتونم خودمو از اون ملاک ها خلاص کنم چون خانواده ام بطور غیرمستقیم اینهارو تو ضمیرناخودآگاهم فرو کردن و همش فکر میکنم اگه باکسی ازدواج کنم که معیارهامو نداشته باشه بعد ازدواجم همش مشکل خواهم داشت و دچارافسردگی و دلمردگی و پشیمونی میشم...ملاکهایی مثل اینکه (حتما مهندس باشه ،خوش قیافه و خوش تیپ باشه ، ابروهای پیوندی داشته باشه ، بااحساس و مومن ومودب باشه ،توخونه به زبان محلی صحبت نکنه و حتما فارسی حرف بزنیم باهم ...چون احساس میکنم با این گویش نمیشه درست مفاهیم رو انتقال داد و ابراز محبت کرد و...)...خداکنه بهم نخندیده باشید

نکات منفی : وجهه اجتماعی پایین خانواده ش نسبت به ما - از مدل راه رفتنش خوشم نمیاد - موهاش داره میریزه - از لحاظ مالی فعلا هیچی نداره،ی پس انداز کوچیک - مهندس هم نیست - فارسی هم صحبت نمیکنه - ابرو پیوسته نیست --فامیهای خوبی از نظراجتماعی نداره و منزوی اند ولی خودش اینطوری نیست-از معرفی اون به فامیلهام خجالت میکشم بخاطر خانواده و فامیلهاش - از شروع زندگی با اون هیچ هیجان و خوشی ندارم و احساس میکنم خیلی کوچیک میشم که عروس اون خانواده بشم- دوتا از عمه هاش همسایمونن وفرهنگ خیلی پایینی دارن و پسرعمه ش معتاد و دزده...فکرمیکنم بعدازازدواج بااین فرد همواره از دیدن فامیلهاش احساس سرافکندگی بکنم واینو یه پتکی بکنم تو سر شوهرم و همش تو زندگی غر بزنم ...بخاطراینکه اونی نبوده که میخواستم و هیچ احساس رضایت نداشته باشم از زندگیم..


حالا خانواده ام صرفا بخاطراینکه فکرمیکنن سنم داره میره بالا و شاید خواستگاربهتری نیاد(میگن این :استخدام رسمی دولت ، سالم ،فوق لیسانس ،پدرومادرش که میشناسیم و خوبن و...) میخوان از من که بهش بله بگم و مامانم مدام باهام دعوا میکنه و بهم میگه توهرکی بیاد همینجوری...از طرفی هم این آقا به شدت بهم وابسته شده ،محبت ها نبود که بهم نکرده باشه ،حدود شش ماه قبل که بهش ج رد داده بودم یک ترم دانشگاه نرفت و داروی روانپزشکی مصرف میکرد و شب و روز گریه میکرد...و بعد شش ماه دوباره بهم زنگ زد و گفت که بدون من نمیتونه ادامه بده...و من هم که به شدت احساس تنهایی میکردم دوباره رابطه تلفنی رو باهاش از سر گرفتم حدود یک ماهه...و اونقدرحالش خوب شد که دکترش داروهاشو قطع کرد و در لابلای صحبتهامون ازم قول گرفت که برا همیشه کنارش بمونم ...حالا هم میترسم از جواب رددادن دوباره و خودمو دربرابر سلامتیش مسئول میدونم و دلم براش میسوزه که بعد من میخواد چیکارکنه....و خودم از شدت عذاب وجدان میمیرم همونطوری که همش این شیش ماه تو عذاب وجدان بودم...گاهی هم میگم شاید خواستگاری بیاد که همه این ملاکهای ظاهری رو داشته باشه ولی اخلاق بد داشته باشه ، یا سردوبی احساس باشه یا اینجوری ناز منو نکشه و دوسم نداشته باشه اونوقت پشیمون نمیشم....به خدا دیگه دارم دیوونه میشه ..چون مسائل دیگه ای هم مثل مریضی مامان وبیکاری و...تو زندگیم هست که اذیتم میکنه... شماروخدا چندبار نامه ام رو بخونید و بهم بگید که باید چیکار کنم،بهم نگید مشاوره حضوری برم چون چندجلسه رفتم و فایده ای نداشت و بخاطر هزینه های بالاش نمیتونم برم.. هرکاری رو که فکرمیکنید درسته که انجام بدم بهم بگید...منو از این شک و تردیدها و اضطرابها در بیارید و تو رو خدا تا تصمیم نگرفتم ولم نکنید که داغون میشم....سالها خستگی رو دوشم سنگینی میکنه...کمکم کنید..منتظرم...یه عمر دعاگوی شما خواهم بود...منتظر جوابتونم بی صبرانه

 

نویسنده:سمیه، ارسال شده در يكشنبه 5 شهريور 1391 ساعت 11:55 قبل ‏از ظهر، 3112 بار مشاهده شده، 2 نظر، موضوعات: لیست کامل متن های دریافتی ، PDF،



مریم در 6 سال و 21 روز و 12 ساعت و 54 دقیقه پیش گفته

سلام  شما فرصتهای خوبی رو از دست دادی و کمی هم حق با خانواده شما است مخصوصا که در روستا زندگی میکنی و فرهنگ انجا با شهر از لحاظ سن ازدواج فرق میکنه کمی هم باید روی خودت کار کنی افکارت بچگانه است منتظر هستی مرد دلخواهت سوار بر اسب سفید بیاید در ضمن شما اگه با لهجه خودت بهت ابراز احساسات شه  میگی خوب منتقل نشده انوقت توقع فارسی داری 

فرناز در 5 سال و 10 ماه و 26 روز و 54 دقیقه پیش گفته

باسلام من6ساله ازدواج کردم همسرم خوبه ولی وقتی بهش میکم کمی خسته شدم بریم مسافرت هزارتابهونه میاره جه کنم

ارسال یک نظر جدید

نام شما
ايميل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسايت
كد امنيتي