آیتمها

 

کارشناس

 

 

 

 

 

 

كاربري


 خوش آمديد, مهمان
 آي پي شما: 3.237.254.197

نام كاربري
پسورد
کد امنيتي  
 

 کاربران سايت:
 آخرين: hossein04

 بازديدکنندگان:


 کاربران حاضر در سايت:
  78.46.61.245
  62.210.215.119
  54.36.149.76
  54.36.148.32
  54.36.148.28
  5.189.152.91
  5.119.75.108
  37.115.113.245
  3.237.254.197
  216.244.66.201
  185.25.35.11

تبلیغات

اعلانات



عنوان متن دریافتی :  جدایی از دوست

Faseleh

سال تولد 1379 جنسیت مونث وضعیت تاهل مجرد

    


شیش ماه به دوستم الکی گفتم سرطان دارم و در کمال ناباوری اون باور کرد...ما خیلی به هم نزدیک و با هم دوست بودیم درست عین دوتا خواهر...و همینطور به هم نزدیک تر شدیم...جلوش خوب نقش بازی کردم که نفهمید...ما ختی به هم قول دادیم تا ابد با هم بمونیم... بعد شیش ماه تو ندرسه از طریق معلم ها فهمید که من دروغ گفتم... بعدشم کارمون به مشاور و مدیر و مدرسه کشید...لازم به ذکره مامانامون هم تو این مورد درگیر بودن...اولش مامانش گفت حق ندارم تو با دخترش دیگه ارتباط داشته باشم که بعد تو دفتر مشاور حرفشو عوض کرد...گفت دوتا دوست هم کلاسی...بقیه دوستام هم با این موضوع درگیر بودن و همه فکر میکردن دارم میمیرم...حالا جاشو عوض کرده و اونور نشسته...باهام حرف نمیزنه...ازم جدا شده...خیلی خیلی دوستش دارم...محرم رازاهای هم بودیم...دوریش سخته...تابستون کلی تلاش کردیم تو یه کلاس باشیم حالا وضع اینه...اونم خیلی مغروره...به سختی یه کلمه میگه...حاضر نیست باهام حرف بزنه و اگه بزنه با دعوا باهام حرف میزنه...به دلیل دوستای مشترکمون هر از گاهی حرف باهام میزنه...چند بار باهاش حرف زدم...نامه نوشتم...گل دادم...ولی فایده ای نداشت... جدیدا باهم حرف بزنیم دعوامون میشه...و الکی سرم داد میزنه...اصلا باورم نمیشه این همون دوست قبلیه...این خودشه...اونی که اینقد مهربون بود...به بار باهاش حرف زدم روز بعدش برام یه شرط گذاشت...کم کم با هم خوب میشدیم که یه اتفاقی افتاد و فکر کردن باز دروغ گفتم..در ثورتی که من قسم خوردم به هیچ وجه دروغ نگم...که اومد تا نیتونست سر من داد زد...دو دل شدم...ولی بلزم نمیتونم ازش دل بکنم و فراموشش کنم...یاد خاطراتمون می افتم همش...همش تو فکرشم...چه قدر گریه کردم...شبا خوابم نمیبره...همش خوابشو نیبینم...همش حرفاش تو ذهنم قدم میزنن و دارن دیوونم میکنن...خیلی دلم میخواست الان کنارش باشم...باهاش درد دل کنم و بگم و بخندم... دلم میخواد یه جوری برش گردونم...اصلا نمیفهمم چیکار کنم...به دلیل درگیری مامانمو و جریاناتی پیش اومده بین مامانا و اون اصلا امکان کادو هم نیست....تمام بادگاریاشو ریخت بیرون...از من رو هم مامانم جمع کرد شاید از تو فکرشم در بیام...یه دوست خیلی خوب داشتم که دستی دستی از دستش دادم...دیگه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...به زور میرم مدرسه...مدرسه برام اعصاب خورد کن ترین جائه...قدیما عاشق ندرسه و درس هوندن و رشتم بودم...پارسال اینقد خوب بود که توصیفش نمیشه کرد....حودم خرابش کدم و حالا دارم به خاطرش دیوونه میشم...یه دختره دیگه اومده خودشو چسبونده بهش هی خودشو لوس میکنه و باهش دوستی میکنه...که یه جورایی اونم مانعه...میدونم خیلی بهش وابسته بودم...ولی دوری از وابستگی کم نکرد...بی صبرانه منتظرشم...آرزومه باز باهش دوست شم...انگار این آهنگا کانل شرح حال منه...نزدیک کنکورمه ولی هیچ تمرکزی بدون اون رو درسام ندارم...آخه درس خوندنمون هم باهم بود...نمره های ترم اولم همه افتضاح شد...ولی ازون همش بیست بود که نشون میداد اصلا یه ذره به فکرم نیست...یه هفته بعد شرط .ذاشتنش تولدم بود...هنوز باهم تقریبا بهتر بودیم ولی اصلا یادش تبود...ینی هیچ کس یادش نبود...حالا بخاطر همون و مامانا فکر نکنم بشه براش کادو خرید آخه تولدش همین روزاست...ولی خیلی خیلی دوستش دارم ولی اون به هیچ صراطی نستقیم نمیشه...نمیدونم بائد چیکارس کنم...راستسو بخواین میخوتمشو و میخوام باهش باز دوست شم...ولی اون...میخواد سر به تن من نباشه...خواهش میکنم...در دلی... راهکاری...کمکی...یه چیزی...

 

نویسنده:Faseleh، ارسال شده در چهارشنبه 23 اسفند 1396 ساعت 11:59 قبل ‏از ظهر، 1339 بار مشاهده شده، 2 نظر، موضوعات: لیست کامل متن های دریافتی ، برچسب ها: خود زشت پنداری ,جدایی از دوست ، PDF،



parsagh در 17 روز و 10 ساعت و 41 دقیقه پیش گفته

برو بهش حقیقتو بگو 

بگو چقدر دوستش داری

بگو که بدون اون نمیتونی

اگه هم نشد اشکالی نداره   این همه دوست    با یکی دیگه از اول شروع کن

به هر حال باید یکم مجازات بشی درسته؟؟

ارسال یک نظر جدید

نام شما
ايميل (منتشر نخواهد شد)
آدرس وبسايت
كد امنيتي